عن الحسین بن علیّ (علیهالسلام): حَدَّثَنی أبی عَلِیُّ بنُ أبیطالِبٍ (علیهالسلام) قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله): اُکتُب یا عَلِیُّ، قالَ: قُلتُ: و ما أکتُبُ؟ قالَ لی: اُکتُب: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. الإِیمانُ ما وَقَرَتهُ القُلوبُ و صَدَّقَتهُ الأَعمالُ، وَ الإِسلامُ ما جَری بِهِ اللِّسان.
از امام حسین (علیهالسلام):
پدرم علی (علیهالسلام) برایم نقل کرد که پیامبر خدا فرمود: ای علی! بنویس.
گفتم: چه بنویسم؟
به من فرمود بنویس:
به نام خداوند بخشنده مهربان.
ایمان، چیزی است که در دلها جای میگیرد و کارها[ی شایسته] تصدیقش میکنند. و اسلام، آن است که بر زبان، جاری میگردد.
مروجالذهب، ج۴ ص۱۷۱
@varesoon
آیت الله غیاثی آملی:
استاد ما مرحوم آیت الله سلطانی طباطبایی در یک سفری به مشهد وقتی می روند در اتوبوس بنشینند یک سرهنگی میاد جلو و میگه اینجا جای من است! آقای سلطانی بهش نشان میدهد که شماره صندلی پشت راننده روی بلیط ایشان است ولی سرهنگ قبول نمی کند و داد و بیداد و اهانت می کند. ایشان چیزی نمی گویند و میروند عقب ماشین جایی پیدا می کنند و می نشینند. در راه اتوبوس در اطراف شاهرود توقفی داشته و مسافران پیاده می شوند تا استراحتی کنند. هوا هم خیلی سرد بوده است. آقای سلطانی می بینند این سرهنگ گرفته خوابیده و رویش چیزی نیست! عبای کرک شتری داشتند ایشان که خیلی هم گرانبها بود(چون وضع مالی خوبی هم داشتند) میروند و عبا را روی سرهنگ می کشند که سردش نباشد!
این کار عادی نیست. هرکس اینطور نمی تواند بکند. این از اخلاق امامان است و انسان ساز است و آدم تربیت می کند. سرهنگ بیدار می شود و متوجه ماجرا می شود. اینقدر از ایشان عذرخواهی می کند و شرمنده می شود که تا آخر عمر مرید آقا بود. خودش و خانواده اش هروقت بنای مسافرت داشتند می آمدند تا آقای سلطانی در گوششان دعا بخواند..
@varesoon
💠شعر علامه طباطبایی در مورد امام حسین (علیه السلام)
علامه این مخمس را، كه تضمین غزلی از حافظ است، در سال ۱۳۲۷ـ۲۸ شمسی سرودند:
گفت آن شاه شهیدان كه بلا شد سویم
با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم
شور یعقوب كنان یوسف خود می جویم
كه كمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
گفت هر چند عطش كنده بن و بنیادم
زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
من به میدان بلا روز ازل بودم طاق
كشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته كجایم و كجا دشت عراق
طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
كه در این دامگه حادثه چون افتادم
لوحه سینه من گر شكند سُم ستور
ور سرم سیر كند شهر به شهر از ره دور
باك نبود كه مرا نیست به جز شوق حضور
سایه طوبی و غلمان و قصور و قد حور
به هوای سر كوی تو برفت از یادم
تا در این بزم بتابید مه طلعت یار
من خورم خون دل و یار كند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه كنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم
تشنه وصل وی ام آتش دل كارم ساخت
شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از كوی توام دست قضا دور انداخت
كوكب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟
@varesoon
✅آیتالله محمدتقی بهجت:
ما برای اوقات خواب خود افسوس میخوریم که چرا برای نماز شب بیدار نمیشویم، در صورتی که اوقات بیداری را به غفلت میگذرانیم!
زیرا اگر در بیداری به توجه و بندگی مشغول بودیم، توفیق بیداری شب را نیز برای تهجد و خواندن نافله شب و تلاوت قرآن پیدا میکردیم!
📚 بهجت الدعا، ص٣٨۵
@varesoon
@varesoon_bahjat
📌از فرزندت مهدی بخواه
مرحوم حضرت آیتالله العظمی میلانی میفرمودند:
دو برادر تبریزی که سیّد بودند و یکی از آنها روحانی و دیگری بازاری بود، هر دو مُستطیع شده و امکان تشرّف به مکّه و زیارت خانۀ خدا برایشان فراهم گردید.
برادر کاسب و بازاری به برادر روحانی خود پیشنهاد داد و گفت: به خواستِ خداوند، باید امسال به زیارت خانۀ خدا برویم و حج بگزاریم!
برادر روحانی در پاسخ گفت: من امسال آمادگی و فرصت ندارم، از سوی دیگر مُحرّم نزدیک است و به مجالس متعدّدی دعوت شدهام، شما امسال خود به تنهایی برو، من انشاءالله سال دیگر مشرّف خواهم شد.
برادر بازاری هر چه اصرار کرد، سودی نبخشید. به ناچار خود به تنهایی عازم زیارت شد و اعمال و مناسکش را انجام داد و بازگشت.
امّا از برادر روحانی بشنوید، او متأسّفانه پس از چند ماه به دلیل حادثهای از دنیا رفت و فریضۀ حج به گردن او ماند.
برادر بازاری از این پیشامد و از سستی و اهمال برادر خود خیلی ناراحت و نگران بود و همواره در این اندیشه بود که آیا او به واسطۀ برخی از کارهای نیکش مورد بخشایش قرار گرفته یا اینکه اکنون در برزخ گرفتار است؟!
تا اینکه شبی برادر متوفّای خود را در خواب دید که در باغی زیبا، وضعیّتی دلخواه و فضایی دلگشا زندگی میکند و پیش از آنکه از او چیزی بپرسد، برادر روحانی گفت: نگران من نباش، من از نجاتیافتگانم!
برادرِ بازاری میپرسد: چگونه نجات یافتی و مورد لطف واقع شدی؟!
و او پاسخ میدهد:
پس از مرگ، مرا به پای حساب بُرده و به جُرم ترکِ فریضۀ حج در مکانی مُتعفّن و تاریک زندانی کردند. در آن فضایِ وحشتناک، زیر فشار عذابهای دردآوری...
وارثون
📌از فرزندت مهدی بخواه مرحوم حضرت آیتالله العظمی میلانی میفرمودند: دو برادر تبریزی که سیّد بودند
بودم تا اینکه دستِ توسّل به دامان مادرم، حضرت زهرا سلام الله علیها ، زدم و ناامیدانه عرضه داشتم: مادر جان! درست است که من فریضۀ حج را ـ غیر عمدی ـ ترک کردهام، امّا عمری از حسین عزیزت سخن گفتهام. شما از خدا بخواه که مرا ببخشاید و از این گرفتاری نجات دهد!
این توسّل، کارساز افتاد و پس از آن بود که درِ زندان گشوده شد و گفتند: آماده شو! مادرت، حضرت زهرا سلام الله علیها تو را خواسته است!
مرا نزد مادرم بردند و آن حضرت، از امیرمؤمنان صلوات الله علیه درخواست کرد که مرا ببخشاید و نجاتم را از خدا بخواهد.
امیرمؤمنان سلام الله علیه در پاسخ فرمودند: «دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله ! این شخص بارها روی منبر به مردم میگفت: در روایت آمده: اگر کسی فریضۀ حج را در صورت امکان و توان، ترک کند، هنگام مرگ به او گفته میشود: یهودی یا نصرانی بمیر! و اینک خودش این فریضه را ترک کرده است، من چه کنم؟!»
مادرم فرمود: «او به من توسّل جسته، راهی برای نجات او بیابید!»
در این هنگام امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «تنها یک راه به نظر میرسد و آن اینکه از فرزندت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بخواه که امسال به نیابتِ او حج کند!»
مادرم از فرزند عزیزش، حضرت مهدی صلوات الله علیه خواست و آن بزرگوار پذیرفت و من نجات یافتم و اکنون در این باغ زیبا که میبینی، هستم!
📚 کرامات الصّالحین، محمّد شریف رازی، صص ۲۵۷ ـ ۲۵۸.
@varesoon
🔺شیخ انصاری و نجاتِ زائران کربلا از چنگِ غارتگران
💥 طرح شیخ برای امنیت زوّارِ عتبات
دکتر سبط الشیخ مینویسد: تا پیش از زعامت شیخ، زائرین عتبات از دو راه به زیارت میرفتند: یک راه از "هور و رودخانه فرات" که گاهی زورق آنها غرق میشد و راه دیگر از "صحرا" که بیشتر اوقات توسط اعراب بادیهنشین غارت میشدند. شیخ انصاری در زمان مرجعیت، وکیل خود محمدصالح کُبّه را نزد والی بغداد فرستاد و پیغام داد که من پول ساختن کاروانسرایی را میان راه میدهم، تو نیز یک قبیله عرب را اطراف آن کاروانسرا زمین بده تا سکونت اختیار کنند و ضمناً آنان را فرمان بده تا برای حفظ جان مسافران از غارتگران صحرا، از اول تا آخر راه، کاروان زوّار را همراهی کنند. والی بغداد، که از جانب دولت عثمانی حکومت عراق را در دست داشت، امر شیخ را به جان و دل پذیرفت و این اقدام مفید با کمک شیخ جامه عمل پوشید.
📚 ر.ک: علی ابولحسنی منذر ره/ کتاب تراز سیاست/ ص ۸۶ - ۸۷.
@varesoon