تغافل تا به کی ؟ لطفی ، نگاهی ، گردش ِچشمی
جفا قدری ، ستم حدی و جور اندازهای دارد ..
غزل غزل بنویسم از دو چشم سیاهت ؛
که برده ای دل و دین را به ناز و طرز نگاهت .
مو پریشان کردی و ایمان ِ مردم سست شد ..
حوزهها تعطیل شد ، داری چه با قم میکنی ؟
گفتمش جانی؛ بمان! بیتو سرآید جانِ من..
جان من را بیصدا، با خندهاش دزدید و رفت..
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
دلبری دارم ك گر زاهد ببیند جلوهاش ،
تَرك دین و دل به توفیق الهی میکند :)!