بهار امسال گلهایش شکوفه دادند ، رشد کردند ، جوان شدند ، زنده شدند و از آن زمستان سرسخت بیرون آمدند اما دل هایمان در همان زمستان جا ماند .
خشک شد ، بنزین ریختند و ریشه اش را با فندک سوزاندند ، خمیده اش کردند ، امیدش را به دیوار کوبیدند
بعد هم دست هایش را گرفتند ، پاهایش را بستند و گفتند " حالا بدو "
و ما ایستادهایم ، به ناچار ..
به امید اینکه شاید روزی نوری به ساقه های خشکیده مان برسد یا آبی برای ترمیم ریشه اش پیش از آنکه دیگر چیزی نروید .
وقتی کسی میمیرد، یک «اسم» برای بازماندگانش میماند.
تا مدتها آن اسم را در مکالمههای غریبهها، لای جملات کتابها، در فیلمها و در هرجای جهان ببینند، کسی را به یاد میآورند که به طرز غیرمنصفانهای دیگر نیست.
و این هم شکلی غمانگیز از فقدان است.
تو دیگر نیستی، اما اسمت مانده و زخمی روی قلب کسانی شده که دوستت دارند...
وطن
وقتی کسی میمیرد، یک «اسم» برای بازماندگانش میماند. تا مدتها آن اسم را در مکالمههای غریبهها، لای
تو به طرز غیرمنصفانه ای نیستی اما نامت همه جا هست .
ببخش ..
من فکر نمیکردم که قصه مان دچار چنین سرانجامی شود
که اگر میدانستم ، بی ریب طور دیگری می بودم .
ببخش که نتوانستم برایت همیشگی باشم
ببخش که دیگر رمقی برای مبارزه ی ماندن ندارم .
ببخش که نمیتوانم مختصات وجودم را ، دوباره روی آن نقطه ی صفر بی بازگشت تنظیم کنم .
ببخش مرا که در آدمستان ، مکانی برای آسایش تو نساختم .
ببخش که مهر تو در دل من ، آن گونه که شایسته بود ، نماند .
کاش مرا ببخشی،زیرا من از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد ..