ببخش ..
من فکر نمیکردم که قصه مان دچار چنین سرانجامی شود
که اگر میدانستم ، بی ریب طور دیگری می بودم .
ببخش که نتوانستم برایت همیشگی باشم
ببخش که دیگر رمقی برای مبارزه ی ماندن ندارم .
ببخش که نمیتوانم مختصات وجودم را ، دوباره روی آن نقطه ی صفر بی بازگشت تنظیم کنم .
ببخش مرا که در آدمستان ، مکانی برای آسایش تو نساختم .
ببخش که مهر تو در دل من ، آن گونه که شایسته بود ، نماند .
کاش مرا ببخشی،زیرا من از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد ..
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.