ببخش ..
من فکر نمیکردم که قصه مان دچار چنین سرانجامی شود
که اگر میدانستم ، بی ریب طور دیگری می بودم .
ببخش که نتوانستم برایت همیشگی باشم
ببخش که دیگر رمقی برای مبارزه ی ماندن ندارم .
ببخش که نمیتوانم مختصات وجودم را ، دوباره روی آن نقطه ی صفر بی بازگشت تنظیم کنم .
ببخش مرا که در آدمستان ، مکانی برای آسایش تو نساختم .
ببخش که مهر تو در دل من ، آن گونه که شایسته بود ، نماند .
کاش مرا ببخشی،زیرا من از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد ..
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.
وطن
Ah, yârlerim…
Sizden yirmi yıl çalındı;
yirmi yıl huzurl yaşamanıza
,kendinize ve kızınıza sevgiyle sarılmanıza izin verilmedi.
Tam da evladınızı kucağınıza alıp
koklamanız, doya doya içinize çekmeniz gereken o anda,
onu da acımasızca sizden kopardılar…
Şimdi geriye, içinizi kavuran,
suskun ama hiç dinmeyen
bir yangın kaldı.
«دو صدای جدا، یک آینه »
چرا با خود چنین میکنی، عزیز من؟
من و تو مقصر نیستیم؛ اگر من و تو الان «ما» شدهایم، مقصر نیستیم.
اگر من و تو عکس یکدیگر هستیم، مقصر نیستیم.
بگذار آسوده زندگی مان را کنیم.
یک لیوان بزرگ چای برایمان بیاور.
بگذار آرامت کنم؛ بگذار به موضوعات دلنواز فکر کنیم…
به چیزهایی که روحت را تسلی میدهد.
بگذار بنویسیم و بعد با صدای بلند بخوانیم.
با خواندن هر کلمه، هر جمله، خودمان را از دردهای درونی انسانی رها سازیم.
نگذار من و تو از هم جدا شویم.
دستم را بگیر… یعنی… دستت را بگیر.
من نورِ فراموششدهی تو هستم.