ببخش ..
من فکر نمیکردم که قصه مان دچار چنین سرانجامی شود
که اگر میدانستم ، بی ریب طور دیگری می بودم .
ببخش که نتوانستم برایت همیشگی باشم
ببخش که دیگر رمقی برای مبارزه ی ماندن ندارم .
ببخش که نمیتوانم مختصات وجودم را ، دوباره روی آن نقطه ی صفر بی بازگشت تنظیم کنم .
ببخش مرا که در آدمستان ، مکانی برای آسایش تو نساختم .
ببخش که مهر تو در دل من ، آن گونه که شایسته بود ، نماند .
کاش مرا ببخشی،زیرا من از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد ..
عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی،
آشنا بودم و بیگانه حسابم کردی..
نقشه ها بَهرِ وصالِ تو کشیدم اما،
چون حبابی ز جفا نقشِ بر آبم کردی..
چه بدی از من بدیدی ای یار ؟
که زِ خود راندی و بیگانه حسابم کردی !