eitaa logo
وطن
309 دنبال‌کننده
9 عکس
11 ویدیو
0 فایل
در جانِ وطن، دوباره می‌دمم امید؛ به قامتِ استوارِ جوانانت .
مشاهده در ایتا
دانلود
آخرین روزِ هفته است یا آغازِ دردهای سهمگینِ من؟ نگذار این روزِ تلخ، این روزِ پر از غروب، در خانه با من بماند. نگذار این گونه زیستن مرا ذره‌ذره از پا درآورد . نگذار جمعه روزی باشد که دلِ تفته‌ام از خانه‌ام رها شود.
وطن
«خشونت؛ واژه‌ای که این روزها به عادی‌ترین شکل ممکن، مثلِ یک فنجان چای تلخ در میانِ گفتگوهایمان می‌نوشیم! به جای آنکه سد راهِ این سیلِ ویرانگر شویم، با بی‌توجهیِ محض، چراغ‌سبزی برای شعله‌ور شدنِ دوباره‌اش نشان می‌دهیم. اگر کودکی با خشمِ افسارگسیخته چیزی طلب می‌کند، می‌گوییم «سرِ زبان دارد!» و اگر نوجوانی با فریادهایِ پرخاشگرانه حریم‌ها را می‌شکند، توجیهش می‌کنیم که «حقش را می‌خواهد!». اما بیایید صادق باشیم: «سر زبان داشتن» یا «گرفتنِ حق»، هرگز مترادفِ «خشونت» نیست! جامعه‌مان آرام‌آرام به سمتِ دهکده‌ای از فریاد می‌رود که در آن، خشم را «قدرت» و داد زدن را «خفن» می‌پندارند. و در این میان، چه غم‌انگیز که دلسوزان و اصلاح‌گران، برچسبِ «مریض» و «روانی» می‌خورند. خشونت، ریشه‌های اصالتِ یک مردم را می‌سوزاند؛ آن را با سکوت‌مان به امری عادی بدل نکنیم. وقتی کودکان و نوجوانان‌مان با فریاد، طلبِ خواسته‌هایشان را می‌کنند، به جای تاییدِ این روش، دست‌شان را بگیرید و با آن‌ها به کاوشِ ریشه‌هایِ تاریکِ خشم‌شان بروید.»
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گُنه ؟ حدیث ما بود دراز .
یالقوزکی هستم که میخواهد از دست انسان های به ظاهر ساده اما در درون هیولا در امان بمانم . میخواهم از دستشان فرار کنم ، به دور دست ها بروم ، در غار خود را پنهان کنم تا خوراک حیوانات درنده شوم اما یک ثانیه هم با موجودات دوپا زندگی نکنم . میخواهم خود را در دریا و اقیانوس غرق کنم تا دیگر نتوانم نفسی از سینه بیرون دهم میخواهم از دست اینها بگریزم ، بگریزم و به یکجا بروم که هیچکس را نبینم ، فقط خودم باشم و خودم ... نه دیگری !
واقعا عاشق هم مدرسه ای های دوره ی نهمم میمونم ، عزیزای با معرفت و دوست داشتنی هستن 🤍
«امروز، جامه‌ی اندوه به تن کرده‌ام؛ وطنی که تمام امیدش را به نبرد سهمگینِ امروز گره زده بود، اما افسوس که دیو سیاه ناامیدی، سایه‌ی سردش را بر سرِ من گستراند و باز هم مرا در اقیانوسی از غم غرق کرد. اما نه! من نباید زانو بزنم. من، موجودی زنده هستم که با زخم‌هایم، همچون پرچمی در طوفان، قد علم می‌کنم. من حق ندارم ناامید شوم؛ نه به خاطرِ خودم، بلکه به خاطر تمام فرزندانی که چشم به ایستادگیِ من دوخته‌اند. من باید ایستادن را بیاموزم؛ نه برای پیروزی بی‌دغدغه، بلکه برای تداوم زندگی در رگ‌هایِ عزیزانم. من ایستاده‌ام تا زنده بمانم، و زنده می‌مانم تا آن‌ها دوباره نفس بکشند.»