شهر از من میهراسید.
نه... نه به خاطر آنچه کرده بودم، به خاطر آنچه شاید روزی مرتکبش میشدم.
مضحک است، نه؟
نگران چیزی هستند که هنوز نیامده، چیزی که شاید هرگز از راه نرسد.
بیدلیل میترسند، بیدلیل فرار میکنند، بیدلیل...
و حالا چند روزی است که نیستند.
کجا رفتهاند؟ آن سوی کوههای بلند؟ حاشیهی شهر؟ یا جایی دورتر؟
نیستند...
شاید هراسشان واقعی شد؟
آه... نمیدانم.
هدایت شده از چشمهایش.
آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزهی آب است ولی تشنه بماند
(بیدار کنیدش که بسی خفته نماند)
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند.