همیشه بعد دیدن یه فیلم یا سریال وقتی بازیگراش رو خارج از اون فیلم (مثلا توی مصاحبه ای چیزی) میبینم خیلی میخوره تو ذوقم. چون اونجا دیگه اونا روابطی که کاراکتراشون با هم داشتنو ندارن و این حقیقت که اون چیزایی که تو فیلم به تصویر کشیده شده بود فیک بودن میخوره تو صورتم. اونم منی که قوه تخیلم در حد فیلمای نولانه و تک تک حسایی که تو فیلم جریان پیدا میکنه رو درک میکنم و چه بسا خودمو جای اون کاراکتر میذارم.
و این فقط راجب فیلم و سریال نیست! تو دنیای واقعی و تو روابط واقعیم هم همینم. خودمو جای بقیه بذارم، درکشون کنم، یجوری رفتار میکنم که انگار اون طرفم شخصیت اصلیه و من یه شخصیت فرعی که باید جوری رفتار کنم که خط داستانش درست پیش بره. هر چیزی که اون نیاز داره رو پیدا میکنم و بهش میدم. اگه حمایته حمایتش کنم، اگه تلنگر لازم داره بهش تلنگر بزنم، اگه یکیو میخواد بزنه زیر گوشش تا خودشو جمع کنه بزنم زیر گوشش تا خودشو جمع کنه!
و دقیقا همین موضوع باعث شد بفهمم که اتفاقا من اصلا بازیگر خوبی نمیشم
بازیگرا فقط تا وقتی دارن بازی میکنن رفتاری که بایدو نشون میدن و از نقش که در میان میشن خودشون، بدون توجه به اینکه دو دیقه پیش داشتن زور میزدن تا چه حسی رو نشون بدن. من ولی نه. من هیج وقت از نقشم در نمیام. من اون کاراکترو زندگی میکنم. من دارم دچار چند شخصیتی میشم بخاطر همین موضوع، چون تو هر رابطه ای حس کردم یه نقش متفاوتی لازمه و بازیش کردم
من اصلا دو رو نیستم. من هزار رو ام
هیچ دو نفری نمیتونن بگن رفتار مشابهی باهاشون داشتم، مگه اینکه اونا نیاز مشابهی داشتن...
این ویژگی قبلا تا حد زیادی برام خوب بود. با بازدهی فوق العاده ای تنش رو کم میکرد. چه تو خونوادم چه بین دوستام چه غریبه ها حتی، چون من دقیقا چیزیو میگفتم و کاریو میکردم که اونا نیاز داشتن پس دیگه چه مشکلی بود؟
تا اینکه بدبختیام شروع شد. یا شایدم شروع شد اشتباهه، باید بگم زیاد شد.
من هنوز اون کراکترای متعدد رو داشتم (دارم) ولی خیلی دیگه خسته بودم برا بازی کردن
شخصیتامو دو تا یکی کردم و تعدادش رو کم کردم. دیگه به یه گروه از آدما یه شخصیت متفاوت نشون دادم نه به هر آدمی جدا
راحت تر شدم؟ نه. اصلا.
همونطور که گفتم من نمیتونم از نقشم در بیام. من هنوز اون شخصیتای مجزا رو دارم و هنوز میخوام رول اونارو بازی کنم ولی دیگه توانشو ندارم. دیگه مغز فکر کردن جای اونارو ندارم. پس همینطور سرکوبشون میکنم (راه حلم برای هر مشکلی تو زندگیم)
و حس میکنم اون کراکترای سرکوب شده یسریاشون دارن افسرده میشن و یسری هم دارن جوش میارن. منم این وسط موندم بینشون و هر بار که یکیشون یذره غالب میشه رفتار منم مثل اون میشه و شبیه دو قطبیا به نظر میرسم (شایدم هستم واقعا)
نمیدونم دارم چیکار میکنم
نمیدونم باید چیکار کنم
قدرت تشخیص، تحلیل، تصمیم گیری و عملم رو تا حد زیادی از دست دادم و پریشون وسط زندگیم وایسادم و منتظر یه بادم که بوزه و بیدی که من باشمو بلرزونه ببره یه وری، ولی حتی بادم طرفم نمیاد😀🤍
https://eitaa.com/46507605/13998
رکب خوردی من فقط میخواستم ممبرامو زیاد کنم و تقدیمی هم ندم (ممبرام کمترم شدن)
ولی انصافا بهتری بخش تقدیمی آشنایی با چنلای دیگس واقعا خوشم میاد از این موضوع (مثل تو نارگیل کوچولو🤝)
هدایت شده از مجهولات
این پیام رو فواروارد کنید و لینک چنلتون رو در کادر بلوری پایین بفرستید، تا بگم اگر یه روز تو فرودگاه چمدونتون جابجا بشه، چی توی چمدون جدید پیدا میکنید که میفهمید این قضیه چندان هم اتفاقی نبوده؟!
[ لطفا مجهولات رو دنبال کنید ]
سلاام خوبیی دلم برات تنگ شده بود واقعا
پیامای جدیدتو خوندم و میتونم احساس خستگیت از شخصیتی که داری رو درک کنم ولی هیچ کمکی بلد نیستم که انجام بدم متاسفانه
فقط خواستم بگم که امیدوارم هرچه زودتر یه راهی پیدا کنی برای خلاص شدن از این حس میخواستم بگم پیامتو خوندم و احساستو خیلی جالب و قشنگ بیان کردی
راستش نمیدونم چی بگم فقط میخواستم اگه احساس تنهایی میکنی یکم از این حست کم شه
#ناشناس