آسمان قهرش گرفته بود بر زمینیان.
نه بارانی بود و
نه رودی.
آنچنان گلها تشنه بودند
که مردم به هول و ولای نبود آب، افتاده بودند.
دلشان ترسیده بود
مایهی حیات را نداشتن
یعنی عذاب سخت الهی...!
پس به کنکاش و جستو جو رفتند و بلاخره،
یافتند گره کار را چگونه باز کنند.
به سوی خانهاش شتافتند.
بدی کرده بودند اما...
او
دست رد به سینهشان نمیزد(:
-دعایِباران-
#قسمت_یک
عجیبه
امشب خیلی خیلی خوشحالم.
اما
به شکل عجیبی..
یه بغضی...
یه بغض عجیبی بیخ گلومه...
آخه
دلم
خیلی تنگه..
خیلی💔
-خُودمونے-
وِداد
آسمان قهرش گرفته بود بر زمینیان. نه بارانی بود و نه رودی. آنچنان گلها تشنه بودند که مردم به هول و
درب خانه که به صدا در آمد؛ به پیش رفت.
دردانهاش نیز، کنارش، پابهپای پدر، گام برمیداشت.
صدای مردمان را که کودک شنید نگاهی متعجب به پدر کرد.
+یعنی چه خبر بود؟
در که باز شد؛ هجوم سخنان بود که بر سرشان میریخت.
-خشکسالیاست...!
_گوسفندانمان گرسنهاند..!
_کودکانمان دارند تلف میشوند...!
_شتران دیگردل به کار نمیدهند...!
_کاری کن!
_برایمان...
دعا کن!
-دعایِباران-
#قسمت_دو
مردم طوطیواربا حال مشوشی سخن میگفتند تا اینکه مرد
آرامشان کرد.
بعدهم لبخندی به پسرش زد
وباصدایی رسا گفت:
_دردانهام!
برای بارانمان، نزد پروردگار،
دعا میکنی؟...
پسرک، چشمان پرمهرش را از پدر ستود و مطیع خواسته پدر
از میان مردم گذشت.
بر تپهای بالا شد.
رو به آسمان کرد و گفت:
+ای بخشنده نیکیها...
ای فرستنده برکتها..
مهربان من!
باران رحمتت را بر سر ما بندگانت، بباران..
آن را بفرست
تا بندگان ضعیفت از آن بهرهمند شوند.
تا بارانت زمینهای مرده و خشک را زنده گرداند
خدایرحیممن....
کودک ساعاتی را به دعا گذراند و همه مردم منتظر ایستاده بودند.
_آیا
میبارید؟...
-دعایِباران-
#قسمت_سه