”خانواده را اجزای منسجم بدن برایم معرفی کرد“
وقتی که از اعجاز همکاری کودکان در فراغ پدر یا مادر سخن می گفتم
او گفت که این خصلت خانواده است (:
زیرا همانند بدنی است که در صورت نقصانی یا مریضی تمام سیستم خود را بکار می گیرد تا مشکل را حل کند.
همه اجزا دست به دست هم می دهند تا از برهان ها عبور کنند ...
و خانواده جامعه منسجمی است که در صورت نقصانی حتی کوچکترین عضو آن نیز همراه دیگران برای پوشاندن نقص تلاش می کند...
در حد توانش 🌱
-واگویہ هاےپدرانہ-
... وَمَا ظَلَمْنَـٰهُمْ وَلَـٰکِن کَانُوٓاْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ...
_مابه آنان ستم نورزیدیم بلکه آنان خودشان به خودشان ستم میکردند🌱
-ڪَلامحق-
کلکل ها، دعواها و داد و بیداد کردنای بعضیام خنده داره
یه مسائلی و به هم مریوط می کنن اصلا عجیب...
آدم شاخ در میاره که اصلا اینا چه ربطی بهم دارن چی شد بحث به اینحا کشید..
فقط گازمیدن...میگن...از در،دیوار همه چی.... و زمین و زمان و بهم می دوزن
اصلا یه وضعی....
-خُودمانے-
... اللَّهُ لَطِیفُ بِعِبَادِهِ...
خدا نسبت به بندگانش بسیار مهربان و نیکوکار است🌱🤍
-ڪَلامحق-
-یادوارهٔـخاطراٺ-
خیلی کوچک بودم و عاشق دو چرخه......
یادم است زمانیکه پدر قصد کرد خانه ی بچگی هایم را تعمیر کند مدتها آنجا مشغول کار میشد و من مشغول بازی...
ساعتها کوچه های اطراف خانه را با دوچرخه می پیمودم.
من عاشق کوچه های خلوت آنجا بودم. یادم است؛ دوچرخه ام دوچرخ نداشت... بلکه چهار چرخ داشت! خنده دار نیست!
چون چرخ های کمکی اش همیشه همراهم بود...
و با کمال تعجب آن زمان کاملا آهن چرخ ها خم شده بود و به سمت بالا رفته بود... پدر هم که وضع داغانشان را دید چرخ هایی جدید برایم خرید و مرا سراپا ذوق کرد.
اما چه سود که مدتی نگذشت چرخ های نو هم به بلای قدیمی دچار شدند.
خیلی تعجب کردم!.... که چرا اینگونه می شود؟!
اما ناگهان نگاهم به دو چرخهام افتاد چرخ های کمکی علنا خم شده و بالا آمده بود.. پس....
_ من خودم دو چرخه سواری می کردم؟ مانند بزرگتر ها؟
اینها فکر های ذهنم بود همان لحظه با شتاب و ذوق سوی پدر رفتم و ماجرا را برایش گفتم و اصرار بر این داشتم که آنها را باز کند.
خسته بود... گفت اگر بازشان کند دیگر هیچ وقت نمی بندتشان!!!...
اما گوشم بدهکار نبود گفتم عیبی ندارد
کودکی و ریسک هایش دیگر...
خلاصه چرخ کمکی باز کردن همانا و دوچرخه سواری من با ذوق همانا... چقدر خوشحال شدم وقتی که حرفم درست از آب در آمده بود...
اینکه بدون کمک هیچ کسی خود یاد گرفته بودم برایم دلنشین تر بود♡ حتی الان هم با شوق خوشنودی آن روز قلبم به هیجان می تپد ولی حقیقت بود آن اولین انتخابی بود که حساب شده و با جسارت کردم اولین تجربه شیرین یادگیری.... چه روزهایی بود♡
راستی..
دوچرخه را هنوز دارم... در انباری خاک می خورَد.
مدتهاست که دیگر دوچرخه سوار نشدم و دلم خیلی برای سواری ها و پرسه زدن در کوچه های آن خانه ی ویلایی تنگ شده خانه ی خاطراتی که حال
از آن دیگریست...
_ خیلی عوض شدی!
* خب آدما عوض میشن دیگه چون هر چی بزرگتر میشن چیزای جدیدی یاد می گیرن عوض شدن خوبه که...*
_ آره راست میگی!
خوبه که آدم عوض بشه...
اما "عَوَضی" نشه 💔
-واگویہ هاےپدرانہ-