-یادوارهٔـخاطراٺ-
خیلی کوچک بودم و عاشق دو چرخه......
یادم است زمانیکه پدر قصد کرد خانه ی بچگی هایم را تعمیر کند مدتها آنجا مشغول کار میشد و من مشغول بازی...
ساعتها کوچه های اطراف خانه را با دوچرخه می پیمودم.
من عاشق کوچه های خلوت آنجا بودم. یادم است؛ دوچرخه ام دوچرخ نداشت... بلکه چهار چرخ داشت! خنده دار نیست!
چون چرخ های کمکی اش همیشه همراهم بود...
و با کمال تعجب آن زمان کاملا آهن چرخ ها خم شده بود و به سمت بالا رفته بود... پدر هم که وضع داغانشان را دید چرخ هایی جدید برایم خرید و مرا سراپا ذوق کرد.
اما چه سود که مدتی نگذشت چرخ های نو هم به بلای قدیمی دچار شدند.
خیلی تعجب کردم!.... که چرا اینگونه می شود؟!
اما ناگهان نگاهم به دو چرخهام افتاد چرخ های کمکی علنا خم شده و بالا آمده بود.. پس....
_ من خودم دو چرخه سواری می کردم؟ مانند بزرگتر ها؟
اینها فکر های ذهنم بود همان لحظه با شتاب و ذوق سوی پدر رفتم و ماجرا را برایش گفتم و اصرار بر این داشتم که آنها را باز کند.
خسته بود... گفت اگر بازشان کند دیگر هیچ وقت نمی بندتشان!!!...
اما گوشم بدهکار نبود گفتم عیبی ندارد
کودکی و ریسک هایش دیگر...
خلاصه چرخ کمکی باز کردن همانا و دوچرخه سواری من با ذوق همانا... چقدر خوشحال شدم وقتی که حرفم درست از آب در آمده بود...
اینکه بدون کمک هیچ کسی خود یاد گرفته بودم برایم دلنشین تر بود♡ حتی الان هم با شوق خوشنودی آن روز قلبم به هیجان می تپد ولی حقیقت بود آن اولین انتخابی بود که حساب شده و با جسارت کردم اولین تجربه شیرین یادگیری.... چه روزهایی بود♡
راستی..
دوچرخه را هنوز دارم... در انباری خاک می خورَد.
مدتهاست که دیگر دوچرخه سوار نشدم و دلم خیلی برای سواری ها و پرسه زدن در کوچه های آن خانه ی ویلایی تنگ شده خانه ی خاطراتی که حال
از آن دیگریست...
_ خیلی عوض شدی!
* خب آدما عوض میشن دیگه چون هر چی بزرگتر میشن چیزای جدیدی یاد می گیرن عوض شدن خوبه که...*
_ آره راست میگی!
خوبه که آدم عوض بشه...
اما "عَوَضی" نشه 💔
-واگویہ هاےپدرانہ-
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
من دشمنی دارم که تا اولین واژهی این جمله، به من نزدیک شده است...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
اشک؟ قول داده ام دیگر مقابل دشمن اشک نریزم
تنها قدرت بگیرم بر کوبیدن ظلم و ایستادگی...
اما می دانی
آنقدر از غم روزگار خسته ام
که دیگر افسردگی برایم مزحکی بی مورد است
آخر من خشاب های شمشیر زهر آلودش را تحمل کنم
یا بوی حرم آغشته به خون؟
اصلا اشک های ایرانم را چه....
.
.
لعنت بر تو
آخر هم اشکانم سرازیر شد
وِداد
اشک؟ قول داده ام دیگر مقابل دشمن اشک نریزم تنها قدرت بگیرم بر کوبیدن ظلم و ایستادگی... اما می دانی
_خدایا می دانم که می بینی.... 🖤
ظهور او با تو
ارادهاش با ما
یه روزی تمام این ظلمت ها را نابود می کنیم
قول می دهم....
.... مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ....
_ خدا را آنگونه که سزاوار اوست نشناختند🌱
-ڪَلامحق-
انسانها وجودی کمالگرا دارند.برای همین است که همیشه از ثروت و قدرت، نهایت آن را میخواهند.فکر میکنند اگر تمام ثروت جهان در اختیارشان باشد، قانع میشوند. یاتسلط بر تمام انسانها.درحالی که این ارضا نشدن بخاطر همان وجود کمال گرایی است که باید از قدرت و پول و لذت بگذرد و چیزی بزرگتر و با ارزشتر از این سه را بیابد.
آن گاه حتماً وجودش آرام میشود.
-یڬ قآچڪتابـــــ-📚
_برای خوشبختی خیلی جنگیدم...
کارم....
خونه پنت هوس مورد علاقم....
انواع ماشین های توی پارکینگم.....
همسر دکترام که از خانواده سرشناسی هستش....
دخترم که توی انواع زبان و هنر های موسیقایی بهترینه....
پسرم که مدرسه تیز هوشان درس می خونه و قراره بیزینس مارو ادامه بده .....
همه رو با جنگیدن و چنگ زدن به خوشبختی به دستشون آوردم😎
_الان خوشبختی؟ 🙃
لحظه ای به فکر فرو رفت نگاهش به تلفنش کشیده شد....
چند شب بود شوهرش خانه نیامده بود؟...
دخترش!... یک ماهی می شد که دیگر حرف نمی زد و روانشناس هایی که آنهمه پول بابت ویزیتشان داده بود هم گفته بودند خود دخترک نمی خواهد خوب شود🥀....
پسرک مهربانش مدتها بود نخندیده بود و جز به تمسخر حرفی به زبان نیاورده بود...
تازگی ها خیلی هم سرکش شده بود اصلا خانه نمی آمد اگر هم می آمد....
لبخند زد نگاهش را از گوشی زدود و گفت
_هه معلومه پس الان داشتم بهت چی می گفتم؟
_پس چرا گریه می کنی!؟
متعجب دست به صورتش کشید...
خیس بود
خوشبختی بی حدو مرزش آخرسرهم اشک شوقش را درآورده بود 🥲🖤