ماتشنهعشقیموشنیدیمکهگفتند رفععطشِعشق،فقطنامحسیناست :)!
صلیاللهعلیكیااباعبدالله🫀
هر روز صبح خبری میرسد هرکسی خبری از تو برایمان می آورد...
و ما هرلحظه خبر اومدن رفیقامون رو پیش شما میشنویم...
آقا جان شدیم شنونده خبر رفتن دوستامون به کربلا...
میشهبطلبید بشویم شنونده خبر رفتن خودمون؟
آقا خیلی خسته ایم...
دیدن حرمت حال دلمونو اروم میکنه...
یهنگاه؟🥺
چشامون فقط شاهد خداحافظی کردن دوستامونه...
چشامون نیاز داره صحن و سرایت راتماشا کند آقای من🌱
حسین جانم❤️
دل آدمی مگر چقدر
تحمل دارد
ندیدنت را !
ابکی من فراق الحسین…🤕❤️🩹
آنقدر پشتِ درِ خانه تو می ایستم
تاکه در باز شود بوسه زنم بر پایت
مادر بود همانند تمام مادرها
آنچنان مهر در قلبش گنجانده بود که از نگاهش هم
محبت مادرانهاش به قلبهایمان نور میبخشید
و چقدر نگاه آرامش و نگاه رنگینش بغض به قلبم سرازیر میکرد زمانی که از دلبندانش میگفت
مادر بود
عاشق بود
اما...
با عشق و از برای دفاع
دو دلبند هدیهـ جهان کرده بود
یکی هم نه
دوتا...
دو جوانک حدودا پانزده ساله...
جوان هم نبودند حتی نه؟...
-اندراَح٘والاتِروز-
مدتی گذشته بود که خبر شهادت جواد کل خانه را دگرگون کرده بود
کریم طاقت نداشت. دلش مدام پی برادر می چرخید و بیتابی های پدر قلبش را می چلاند.
با نالانی و اندوه سوی مادر رفته و گفت:
_مادرجانم اجازه میدهی به میدان بروم و پیکر برادرم را بازگردانم؟
مادرلبخندی زد خبر داشت برگرداندن پیکر جواد از آن میان تقریبا غیر ممکن است
آرام و دلسوز نگاه به پسرک بی تابش کرد:
+اگر بروی و شهید بشوی آنوقت شهید راه برادر نیستی؟...
کریم مستاصلانه نگاه مادر کرد
و تماما گوش شد برای فرمانبرداری:
+برادرت که سعادتمند شد جانم، شهید شد و اجرش با خداست
اگر تو بروی و آنگونه شهید شوی هیچ ارزشی نخواهد داشت پسرم او دیگر به مراد دلش رسید پس آرام باش
-برادرِبیتاب-
جالبه بدونین کریم بعد ارادت عمیقش به بانو حضرت فاطمه روز شهادت ایشون آسمونی میشه
و چهل روز بعد...پیکر جوادِ خونه برمیگرده🙃
آنچنان امشب در دلم حرف بسیار است
که گمانم
قلم از رقص زیاد بر کاغذ وجود
ز پا بیافتد...
امان از دلهای پرحرف...امان💔