مادر بود همانند تمام مادرها
آنچنان مهر در قلبش گنجانده بود که از نگاهش هم
محبت مادرانهاش به قلبهایمان نور میبخشید
و چقدر نگاه آرامش و نگاه رنگینش بغض به قلبم سرازیر میکرد زمانی که از دلبندانش میگفت
مادر بود
عاشق بود
اما...
با عشق و از برای دفاع
دو دلبند هدیهـ جهان کرده بود
یکی هم نه
دوتا...
دو جوانک حدودا پانزده ساله...
جوان هم نبودند حتی نه؟...
-اندراَح٘والاتِروز-
مدتی گذشته بود که خبر شهادت جواد کل خانه را دگرگون کرده بود
کریم طاقت نداشت. دلش مدام پی برادر می چرخید و بیتابی های پدر قلبش را می چلاند.
با نالانی و اندوه سوی مادر رفته و گفت:
_مادرجانم اجازه میدهی به میدان بروم و پیکر برادرم را بازگردانم؟
مادرلبخندی زد خبر داشت برگرداندن پیکر جواد از آن میان تقریبا غیر ممکن است
آرام و دلسوز نگاه به پسرک بی تابش کرد:
+اگر بروی و شهید بشوی آنوقت شهید راه برادر نیستی؟...
کریم مستاصلانه نگاه مادر کرد
و تماما گوش شد برای فرمانبرداری:
+برادرت که سعادتمند شد جانم، شهید شد و اجرش با خداست
اگر تو بروی و آنگونه شهید شوی هیچ ارزشی نخواهد داشت پسرم او دیگر به مراد دلش رسید پس آرام باش
-برادرِبیتاب-
جالبه بدونین کریم بعد ارادت عمیقش به بانو حضرت فاطمه روز شهادت ایشون آسمونی میشه
و چهل روز بعد...پیکر جوادِ خونه برمیگرده🙃
آنچنان امشب در دلم حرف بسیار است
که گمانم
قلم از رقص زیاد بر کاغذ وجود
ز پا بیافتد...
امان از دلهای پرحرف...امان💔