وِداد
(:
نشسته بودیم و در حال و هوای خود ،که ناگهان کیفش را زیر دست پیرزن خسته کنارمان نهاد.
چشمانم را سوال در برگرفت..
چه میکرد؟ مگر در آن کیف....
هیسی بر نگاهش نشست.
حق داشت!
مطمئنا ارباب هم خوشحالتر میشد که پرچمش تکیهگاه مادرِ خسته دل شود.
حالا دیگر برایم ثابت شده بود از صبح چرا اینهمه کوله را به خودش به دنبال میکشید...
قرار بود عطر ارباب را به دلتنگان هدیه کند.
شاید با نگاه...
شاید با اشک...
شاید هم...با تکیه مادری بر کیفِ همیشه خاکی(:
-کیفِپُرراز-