وِداد
(:
نشسته بودیم و در حال و هوای خود ،که ناگهان کیفش را زیر دست پیرزن خسته کنارمان نهاد.
چشمانم را سوال در برگرفت..
چه میکرد؟ مگر در آن کیف....
هیسی بر نگاهش نشست.
حق داشت!
مطمئنا ارباب هم خوشحالتر میشد که پرچمش تکیهگاه مادرِ خسته دل شود.
حالا دیگر برایم ثابت شده بود از صبح چرا اینهمه کوله را به خودش به دنبال میکشید...
قرار بود عطر ارباب را به دلتنگان هدیه کند.
شاید با نگاه...
شاید با اشک...
شاید هم...با تکیه مادری بر کیفِ همیشه خاکی(:
-کیفِپُرراز-
میگما..
فردا اولین امتحان نهاییمونه..(:
میشه بهمون یه یارقیه هدیه کنین با قدرت تا آخرش بریم..؟انشاءالله به امید بهترینها...؟
ممنونم*
🍃وَقولوا لِلنّاسِ حُسنًا(بقره۸۳)🍃
و با مردم با خوش زبانی سخن گویید.
تو نمیدانی ولی شاید همین لحظه از رنجی به خیابان گریختهاند، شاید درد عمیقی آنها را ناگزیر به گریز کرده.
با آدمها مهربان باش،با آدمها قشنگ حرف بزن،تو نمیدانی درونِ آدمِ مقابلت همین لحظه که روبروی تو آرام و خونسرد ایستاده و شاید دارد لبخند میزند، چه زمستان سهمگینی برپاست🤍