در کوچهها میدود
پریشان ، اشکریزان، پشیمان
عبا بر دوشش عجیب سنگینی میکند
نگاه کینهتوزانه کوفیان قلبش را خراش داده است
بانگی در ذهنش نواخته میشود
_بیوفایی!
-خیانت!
و اشکی از گوشهی چشمش میچکد
لبانش از تشنگی ترک برداشتهاند و او اشک میریزد
ای کاش آن نامه را هیچ وقت نخواند
ایکاش نیاید
ایکاشنیاید
-تنهایِدلشکسته-
شرمندۀ شما شدم آقا،
مرا ببخش!
در کوچه ماندهام تک و تنها،
مرا ببخش...
آن نامه کاشکی که به دستت نمیرسید!
گفتم بیا، به خاطر زهرا مرا ببخش💔
-شاعرانهـ-
رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلم)
هر چیزی شرافتی دارد و شرافت جایگاه نشستن، به رو به قبله بودن آن است.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-
و اما عجب روضه تلخیست ماجرای امروز(:
نه طولانیست، نه خیلی سخت!
فقط همین که:
_آهای بچه شیعه ها!
آهای نوکرای بی بی زینب!
کاروان ابی عبدالله به کربلا رسید...
و رقیه میون آغوش بابا از اسب پیاده شد.
-روضه تلخ-
وِداد
ولی غم امشب یه جوریه که حتی نمیدونم چیبنویسم....
بگم بابا دلم برات تنگ شده...