یاد آن زمانها افتادم...
همان وقت هایی که کودکانه و با شوق لحظه ها را می گذراندیم و بازی گوشی ها و شیطنت هایمان زبانزد خاص وعام می شد.
دلم هوس آن چیبس خوردن های شبانه، میان قه قهه های ریز بین سرسره ها را کرده....
همان زمانی که در پی هم می دویدیم و به دور از دنیای سخت و سرد اطرافمان، قایم باشک بازی می کردیم.
چیبس هایمان می ریخت و ما بی اهمیت می خندیدیم
دنیارا هم به ما می دادند به اندازه لحظه های باهم بودنمان خوشحالمان نمی کرد(:
راستش...
دلم عجیب هوای بچگی هارا به سرش زده
کاش می شد قراری بگذاریم به اسم روز بچگی
چشم های عالم را ببندیم تا نگویند بزرگ شدی !
این رفتار بچگانه چیست؟!
فقط خودمان باشیم و صداقت های فراموش شده بچگی، میان سرسره ها.
کمی هم چاشنی قایم باشک اضافه اش کنیم همراه چیبس ترد سرکه ای...
چقدر خوب می شود ...چقدر...
-خُودمونے-
قشنگه
اینکه هر لحظه یکی از مریدان مخلصت گوشه ای از شهرت رو خانه ی عشق می کنه و مهمان پذیر مهمانان تو می شه...♥️
من دیوونه این حال و هوای دلپذیر این شهر عزادارم که پر از محبت های خالصانه و از ته دله...🥀✨
وِداد
فردا نیز مانند امروز است فقط جهان یک حسن کم دارد....
و این فقط است که فردا های زمانه را غرق در تالاب اشک خویش می کند