میاین یه قراری باهم بزاریم؟...
اگه یه وقتی خسته شدین و خواستین کانال رو ترک کنین...(:
لطفا یه ندا بدین که چه دلیلی باعث این انتخابتون شده...🥲
این لطف بزرگ شما باعث رشد و پیشرفت ما میشه🌱
متشکرم✨🤍
https://daigo.ir/secret/73094925 برای سخنان شما
امام صادق(علیه السلام):
خداوند متعال مىفرمايد: بعزّت و جلالم سوگند كه هرگز دعاى ستمديدهاى را در رابطه با ستمى كه خود نيز همان ستم را در حق ديگران روا داشته است، برآورده نمىسازم.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-
صدای آرام و ملایم سماور نشان می دهد هنوز برای دم کردن چای زود است.
می خواهم عقب گرد کنم که عزیز صدایم می زند
-سماور بالا زدی؟
لبخندی می زنم و می گویم.
_آره عزیز
دست چروکیده ای که دو النگوی طلایی قدیمی او را به آغوش کشیده، از کنار سرم رد می شود و در سماور را بر می دارد.
_ایی که بی اِوِه!
با شیطنت آسمان و زمین را مینگرم و می گویم:
_عه...ای بابا
نیشگونی از بازویم می گیرد و در حالی که لبخندی زیبا بر لبانش می نشیند، برایم افسوس می خورد.
_تو کی می خوای بزرگ شی؟
از پشت سر سخت قدم برداشتن هایش را می بینم و در حالی که از اعماق قلبم، دلم می خواهد بروم دستانش را بگیرم و به زور جایی بنشانمش، می گویم:
_منم بزرگ می شم...دیر نمی شه(:
- مادربزرگ النگو طلایی -
- آدمهای دنیایم(: -
حرفی نمی زند ،انگار دیگر از آدم کردن من منصرف شده که سوی گاز می رود و درب قابلمه را با دستانش بر می دارد. من متعجب "داغه ای" زمزمه می کنم و او بی توجه ذره ای از آبگوشت می چشد.
لبخندی بر لبانم می نشیند و با خودم فکر می کنم.
سرسختی اش را دوست دارم!
پاهایش پرانتزی شده اند و مدام برای درد زانو ،این دکتر و آن دکتر می رود.
فرزندانش گاهی غر می زنند که...
_مادر هُنشین! انقدر که تو بالا و پایین می شی، زانوهات با هزار دکتر هم خوب نمی شن.
او می شنود. از سختی تمیز کردن و به قول خودش جمع و کود کردن خانه می گوید و دوباره بر می خیزد.
روز از نو روزی از نو(:
در حالی که دستمالی بر می دارم و روی کابینت می کشم، فکر می کنم. هم آنها درست می گویند! هم عزیز کار درستی می کند!
آدم وقتی بیکار باشد، می میرد.
وقتی خودش را گوشه ای بیاندازد و خانه اش به مانند آشغال دانی بشود، عصبی می شود.
"زندگی" را فراموش می کند....
- مادربزرگ النگو طلایی2 -
وِداد
حرفی نمی زند ،انگار دیگر از آدم کردن من منصرف شده که سوی گاز می رود و درب قابلمه را با دستانش بر می
طولانی شد...ادامه هم داره😜
ولی خیلی حال خودمو خوب کرد(:
به نوشتن عجیب احتیاج داشتم✨
مجنون واژه هامونم خیلی وقت بود رنگ واژه های دلی به خودش ندیده بود...❤️🩹🥲