وِداد
استوری |کربلایهمهدستتهخانمسهساله... 🥀 #یارقیه 🥀 #اربعین 「 @rayatolhoda313 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امیرالمومنین علی علیه السلام:
هيچ سختى و مشكلى شدّت نگرفت، مگر اين كه خداوند گشايش آن را نزديك ساخت.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-
بُرو اِی گِدایِ مِسکین دَرِ خانه رُقَیه
دُختَر اَست و خوب دانَد رَگِ خوابِ شاهِ مارا..!
-شاعرانهـ-
صبح الطلوع بود که پدر گفت همراهش میروم یا نه؟
رفتن یا نرفتن ؟ مسئلهام این نبود. بیشتر شدن یا نشدن ،تمام ذهنم را درگیر کرده بود. این شد که لبی به نان صبحانه نزده، برخاستم و حاضر شدم.
همین که وارد ماشین شدیم، دلهره قلبم بیشتر شد.
_اگر قسمت نمیشد؟...
.
وارد اداره پلیس +۱۰ شدیم. آدمها هر کدام به سویی میدویدند. یکی پیگیر گذرنامه نیامده بود، یکی گیر سربازی نرفته پسرش. پدر که راهی صف مورد نظر شد ،ضربان قلبم شدت گرفت .
راستش، یاد آدمهای ایتا افتادم.
یاد دخترکی که هر وقت پا به جمع جمیع عاشقان ارباب میگذاشتم ،نامش حضور داشت.
همان دردانهای که خبر اعجازهایش عجیب گوش فلک را پر کرده بود.
چشمانم را بستم
باید دست به دامن محبت خودش میشدم.
_الهی به رقیه...
الهی به رقیه...
الهی به رقیه
چشمانم را که باز کردم، پرچم عزای حسینی که دور تا دور تمام سقف را پوشانده بود، نگاهم را به خود خیره کرد.
نام حسین را که دیدم بغضم گرفت.
ادامه دادم.
_الهی به رقیه...
-اندراحوالاتجنوندیدار-
وِداد
صبح الطلوع بود که پدر گفت همراهش میروم یا نه؟ رفتن یا نرفتن ؟ مسئلهام این نبود. بیشتر شدن یا نشدن
یاد پدربزرگ افتادم که هرگاه گرهی در کارش میافتاد ذکر دلنشینی به زبان میراند
_یا فتاح...
_یا فتاح ..
_یا فتاح..
راستش دیگر داشت گریهام میگرفت.
دلتنگ بودم.
عجیب دلتنگ..
اگر به صلاح و مصلحتم ماندن بود نمیشد رفت
ولی ای کاش نمیبود...ای کاش صلاحم در فراغ نبود ...اگر بود...
قطرهای بر گونهام چکید و ضربههای پایم به زمین بیشتر شد
حال و هوای سختی داشتم که ناگهان...
-دلتنگیِامانبریده-
وِداد
یاد پدربزرگ افتادم که هرگاه گرهی در کارش میافتاد ذکر دلنشینی به زبان میراند _یا فتاح... _یا فتاح .
_زمینی یک ماه مانده باشد مسئلهای نیست!
_نگران نباشید اگر از مرز های زمینی بروید مانعی ندارد.
قلبم از شدت شوق ایستاد!
با حال مشوش و قلبی که یکی درمیان میزد و نمیزد پدر را میان صف جستجو کردم که دیدم از جلوی بادجه کنار رفت
با هیجان به سویش شتافتم و گفتم
_چیشد؟
نگاهش آرام بود ،آرامش نگاهش را که دیدم قلبم آرام گرفت. دیگر نشنیدم چه گفت و چه توضیح داد
نگاهش جوابم را داده بود!
حال دلم فقط سجده شکری بابت این لطف عظیم میخواست
نگاهم را به سمت پرچم چرخاندم و در دل به خدای مهربانم گفتم
_ممنونم خدا...
و تشکری به دخترک عزیز ارباب رساندم
بعد نشستم باز شروع به ذکر گفتن کردم
_الهی به رقیه...
یا فتاح...
انشاءالله گره کار دیگر منتظران هم حل میشد..
-خدایاشُکرت(:-