هدایت شده از شـعـــــرنـاب
تیر سه پری در عقب سر می گشت
ما بین حرم در پی اصغر می گشت
او بر هدفش رسید اما پدری
می رفت بسمت خیمه و بر می گشت...💔🥀
#روز_هفتم
#محرم🏴
┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
@Shere_naab
┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
_ولی واقعا توانایی عجیبی تو قانع کردن آدمها داشتید!
«صدای خنده چند نفر به گوش رسید من با تک خنده به او خیره شدم و گفتم:
_حتی همین الان هم دارم همین کار رو میکنم.
این بار فقط خنده بر صورت من بود.
«هیچ کدام هیچ وقت حرفم را متوجه نشدند، هیچــــوقت....»
چه دیالوگ آشنایی...
نه؟
#تیکه_رمان
در آغوش برادر بود زمانی که وصیت کرد:
برادر!
مرا سوی خیمه باز نگردان!....
مردِ و قولش...
رقیه را قول آب دادهام
بیآب بروم بدقول می شوم...
شرمم می گیرد...
من بدون آب باز نخواهـــــم گشت....
#علمدار
@majnonvajheha
فریاد بر آورد که...
_بـــــــــرادرم.... برادرت را دریاب!
کسی باورش نمی شد!
عباس بود که حسینبنعلی را برادر خطاب کرد؟
اویی که در تمام عمر حسین را مولا و سرور خود خوانده بود؟
هیچ کس آن روز نفهمید.... اما عباس بیجا نام برادر بر حسین نراند....
او بانویی را دیده بود که با چشمان اشکی نگاهش می کرد بانویی که پهلویش زخم داشت و زیر لب می گفت:
پسرم؟ عباس جان؟
#علمدار
#فاطمه
@majnonvajheha
وِداد
فریاد بر آورد که... _بـــــــــرادرم.... برادرت را دریاب! کسی باورش نمی شد! عباس بود که حسینبنع
_داداش؟
بابا ازت قول گرفته بود که....
قرار بود تا آخرش باشی
نبود؟!.....
#علمدار