پنجم! هیج لینکی رو که پیامکی اومده باز نکنیم! حتی به فراخوان های پیامکی هم اعتنا نکنیم و تا از منابع معتبر نشنیدیم اقدامی نکنیم!
سرگیجهی بدبختی تمام روز رهایش نمیکرد. نمیدانست چگونه به خانه برگردد. چگونه به چشمان فرزندان معصومش نگاه کند. آیندهیشان چهمیشد؟ قول داده بودکه امشب با خبر خوبی باز میگردد اما باز هم به درهای بسته خورده و چیزی تا ورشکستگیاش نمانده بود. سرافکنده و شرمسار وارد کوچه شد. نگاهش را با عجز بلند کرد و چشمش به پرچم سیاه دوخته شد. ماتش برد. محرم رسید؟ چطور یادش رفته بود؟ نمیدانست اسم ارباب چه داشت اما دلش آرام شد. گام هایش را کشان کشان به مسجد رساند و میان تاریکی فضای روضه گوشهای خودش را جا داد و همینکه نشست، هیبت مردانهاش درهم شکست و هق هق پر صلابتش ،غم ها و دردهای روزگارش را آب کرد.
^بازهماو^
همهجا رفتم و خوردم به در بسته حسین ..!
فقط آخر که رسیدم به تو راهم دادی(:
-شاعرانهـ-
آرام شده بود. تکیه بر دیوار حیاط، گنبد فیروزهای رنگ مسجد را مینگریست، که ناگهان صدای تلفنش خلوتش را به هم زد. دوستی از دیار کودکی ها و جوانیهایش بود. خوشحال شد و با شوق شروع به احوالپرسی کرد:
+ داداش راستش زنگ زدم تا بهت پولی رو که سه سال پیش ازت قرض گرفته بودم برگردونم.
حیرت کرد.
_پول؟ کدوم پول؟
صدای خجل و شرمنده رفیقش در فضای تلفن پیچید:
+همون پولی که مردونگی کردی و برای چکای پاس نشده من دادی. بالاخره تونستم جورش کنم تا لطفت رو جبران کنم و..
دیگر نفهمید که چه گفت و چه شنید. تنها به پرچم سیاه رنگ مزین شده به نام ارباب خیره شد و...
لبخند زد.
^بازهماو 2 ^