آرام شده بود. تکیه بر دیوار حیاط، گنبد فیروزهای رنگ مسجد را مینگریست، که ناگهان صدای تلفنش خلوتش را به هم زد. دوستی از دیار کودکی ها و جوانیهایش بود. خوشحال شد و با شوق شروع به احوالپرسی کرد:
+ داداش راستش زنگ زدم تا بهت پولی رو که سه سال پیش ازت قرض گرفته بودم برگردونم.
حیرت کرد.
_پول؟ کدوم پول؟
صدای خجل و شرمنده رفیقش در فضای تلفن پیچید:
+همون پولی که مردونگی کردی و برای چکای پاس نشده من دادی. بالاخره تونستم جورش کنم تا لطفت رو جبران کنم و..
دیگر نفهمید که چه گفت و چه شنید. تنها به پرچم سیاه رنگ مزین شده به نام ارباب خیره شد و...
لبخند زد.
^بازهماو 2 ^
رقیه جان . .
بر سینه می زنم که مبادا درون آن
غیر رقیه خانه کند عشق دیگری
- شهید مجید قربانخانی