امام باقر علیه السلام:
به خدا سوگند هیچ بندهای در دعا پافشاری و اصرار به درگاه خدای ﻋﺰوﺟﻞ نکند جز اینکه حاجتش را برآورد.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-
امروز بالاخره گفتههای پدرم باورم شد. وقتی که آخرین تلاشهایم را برای راضی کردنش کردم، پدر با تمام دلایل منطقیاش سعی در آرام کردن دلِ بیقرار منطق نفهم من کرد.دلی که برای اولین بار شاید دیگر نمیخواست منطق را بفهمد.
مگر معجزه، منطق میدانست؟ مگر عشق و عطش دیدار، منطق حالیش میشد؟
مادرم سراغم را میگرفت و میگفت: چه شده ؟ این چه حالیست؟
من لبخند میزدم و با بغض سکوت میکردم. در دلم مدام تکرار میکردم:
_ چی بگم؟
دردسری شده سفر کربلای من...
انگار تازه داشت باورم میشد شاید طلبیده نشوم. راستش از این واژه "شاید" همین حالا هم که دارم مینویسم بغضم میگیرد.هنوز کور سوی امید قلبم را نمیتوانم خاموش کنم.دلم نمیآید پیراهن عزای جا ماندن را درست زمانی که هنوز همسفران قبلیامان راهی نشدند به تن کنم. با خودم زمزمه میکنم باز هم زمان هست نه؟ و دوباره اشکهایم سیل میشوند بر تمام احساسات قلب بیتاب شدهام. میان سیل اشکهایم لب میزنم
انشاءالله...
هرچی خیره
-صرفاًوصفحال-