امروز بالاخره گفتههای پدرم باورم شد. وقتی که آخرین تلاشهایم را برای راضی کردنش کردم، پدر با تمام دلایل منطقیاش سعی در آرام کردن دلِ بیقرار منطق نفهم من کرد.دلی که برای اولین بار شاید دیگر نمیخواست منطق را بفهمد.
مگر معجزه، منطق میدانست؟ مگر عشق و عطش دیدار، منطق حالیش میشد؟
مادرم سراغم را میگرفت و میگفت: چه شده ؟ این چه حالیست؟
من لبخند میزدم و با بغض سکوت میکردم. در دلم مدام تکرار میکردم:
_ چی بگم؟
دردسری شده سفر کربلای من...
انگار تازه داشت باورم میشد شاید طلبیده نشوم. راستش از این واژه "شاید" همین حالا هم که دارم مینویسم بغضم میگیرد.هنوز کور سوی امید قلبم را نمیتوانم خاموش کنم.دلم نمیآید پیراهن عزای جا ماندن را درست زمانی که هنوز همسفران قبلیامان راهی نشدند به تن کنم. با خودم زمزمه میکنم باز هم زمان هست نه؟ و دوباره اشکهایم سیل میشوند بر تمام احساسات قلب بیتاب شدهام. میان سیل اشکهایم لب میزنم
انشاءالله...
هرچی خیره
-صرفاًوصفحال-
_یا زین العابدین کجا بیشتر از همه به شما سخت گذشت؟
قلبش فشرده شد.خاطرات تلخ سفر یک به یک مقابل چشمانش قد علم کردند. آرام گفت:
الشام! الشام ! الشام!
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-
امام علی علیہ السلام :
هر روز جمعه مقداری میوه به خانواده خود هدیه دهید تا از آمدن جمعه خوشحال شوند!
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-