_ولی واقعا توانایی عجیبی تو قانع کردن آدمها داشتید!
«صدای خنده چند نفر به گوش رسید من با تک خنده به او خیره شدم و گفتم:
_حتی همین الان هم دارم همین کار رو میکنم.
این بار فقط خنده بر صورت من بود.
«هیچ کدام هیچ وقت حرفم را متوجه نشدند، هیچــــوقت....»
چه دیالوگ آشنایی...
نه؟
#تیکه_رمان
در آغوش برادر بود زمانی که وصیت کرد:
برادر!
مرا سوی خیمه باز نگردان!....
مردِ و قولش...
رقیه را قول آب دادهام
بیآب بروم بدقول می شوم...
شرمم می گیرد...
من بدون آب باز نخواهـــــم گشت....
#علمدار
@majnonvajheha
فریاد بر آورد که...
_بـــــــــرادرم.... برادرت را دریاب!
کسی باورش نمی شد!
عباس بود که حسینبنعلی را برادر خطاب کرد؟
اویی که در تمام عمر حسین را مولا و سرور خود خوانده بود؟
هیچ کس آن روز نفهمید.... اما عباس بیجا نام برادر بر حسین نراند....
او بانویی را دیده بود که با چشمان اشکی نگاهش می کرد بانویی که پهلویش زخم داشت و زیر لب می گفت:
پسرم؟ عباس جان؟
#علمدار
#فاطمه
@majnonvajheha
وِداد
فریاد بر آورد که... _بـــــــــرادرم.... برادرت را دریاب! کسی باورش نمی شد! عباس بود که حسینبنع
_داداش؟
بابا ازت قول گرفته بود که....
قرار بود تا آخرش باشی
نبود؟!.....
#علمدار
دلش از دیدن کودک غرق در خون بدرد آمد عصبی شد خواست سمت عمر رود و همه چیز را تمام کند که
درختان باغ انگور مقابل چشمانش قد علم کرد
با خودش گفت:
شاید هم حقشان است...
#حسین
#داستان_کوتاه
@majnonvajheha
نگاه کودک غرق ماتم بود...
در پی خاموش کردن آتش پیراهنش مدتها دنبالش دویده بود
آخر دخترک می ترسید او هم بخواهد آزارش دهد؛ اما حال که در آغوشش آرام گرفته بود و پیراهنش خاموش گشته بود چشمان دخترک ماتم گرفته بود
از او پرسید چیزی نمی خواهد؟...
دخترک رو کرد به او و گفت
_آقا می شود بگویی راه نجف کجاست؟
تعجب کرد و به دخترک گفت
_نجف می خواهی چکار؟!
دخترک بغضش گرفت قطره ای اشک از چشمش چکید همانطور که با پیراهن سوخته اش بازی می کرد آرام گفت
_می خواهم بروم پیش پدربزرگم.....
کمی درد هایم را برایش ببرم تا تسکینم دهد.....
و خب....
راستش....
دلم هوای بابا را کرده....
پدربزرگ بوی پدرم را می دهد....
#حسین
#داستان_کوتاه
@majnonvajheha