مدتهاست که دیگر نتوانستم بنویسم..
نمیدانم. شاید، داستان ،داستانِ یک کینهی قدیمی است که قلب ،دیگر امان به خواهش و التماسِ اراده نمیدهد.
انگارقصد کرده، دیگر به عذرخواهی های پی درپیاش محل ندهد!
شاید جایی چیزی را طلبیده، دلش محبت کردنی خواسته، شاید اندازه یک هدیهی آغوش به مادر یا پدری بوده،یک کمک به پیرزن همسایهی روبهرو یا حتی یک زیارت، اما اراده، بیتوجه به او غرور و تنبلیِ نازپروردهاش را تحویل گرفته و محل به اشکهای ملتمسانهی قلب نداده.
نمیدانم شاید هم قلب زیادی این روزها دمپر منطق گشته و استدلالهای درونش، چنان احساسش را حبس کرده که حتی صدایش دیگر به گوش فلک هم نمیرسد.
همینقدر میدانم که سازش عجیب ناکوک است و به راستی نمیدانم کی
دوباره هوس نگاشتن به سرش میزند..
-اندراحوالات-
امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) :
پیروزی با دوراندیشی و آیندهنگری به دست میآید!
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-