وِداد
آرام آرام قدم برمیداشت. با آن کیف صورتی و پرچم زردرنگ، عجیب وجودش در دل مینشست. اصلا نگاهش که میکردم بغض گلویم را میفشرد. قدوبالایش را میدیدم و مقنعهی سفیدش را... کیفش را میدیدم و دستان کوچکش را... او را میدیدم اما انگار نمیدیدم. بوی دود میآمد. بوی داغ. بوی خرابه. انگار اورا میدیدم که راه میرود و در قدمهایش نزدیک به ۲۰۰ دختر قد و نیم قد میدوند. درست با فرم آبی و مقنعه های سفید .درست با کولههای صورتی و سبز و آبی و...خونی! آری کولههای دختران بهجای رنگهای رنگارنگ به خون مزین شده بود. صدای داد میآمد. صدای شیون مادرانه و هقهق های پدرانه. سرم را به زور از دخترک و اقدام سنگینش برداشتم و به گنبد آقایم خیره شدم. با دلی شکسته لب زدم:
آقاجان... به ما صبر بده..
دستانم را بالا آوردم و بر سینه گذاشتم. احساس میکردم هر لحظه ممکن است از حجم این خباثت فریاد بکشم. ناخودآگاه مشتم را که بر قلبم نشسته بود، بستم و با خشم به آسمان پرتاب کرده، فریاد زدم:
مرگ بر اسرائیل!!
جمعیت صدایشان به آسمان رفت. لبخند زدم و اشک گوشه چشمم را با انگشت کوچک زدودم. دشمنها نمیدانستند داغ، این ملت را بزرگتر میکند. نمیدانستند این ملت بلوغ را با داغ تجربه میکنند. از تاثیر خون تکتک این شهدا خبر نداشتند. نگاهم را در جمعیت چرخاندم و فکر کردم مشهد تا به حال برای روز قدس چنین جمعیتی به خود دیده است؟ یحتمل آری! یحتمل هم نه! دوباره در جمعیت نگاهم را چرخاندم، بلکه دخترک کوله صورتی را بیابم که ناگهان دیدم، هرجا مینگرم دخترکی با قدمهای پرصلابت و کولهی رنگی دارد قدم برمیدارد. دختراکانمان چقدر زود بزرگشده بودند. چه زود علم مظلوم را برداشته و عالم را از حقیقت مظلومیت باخبر میساختند. چه زیبا در جبهه حق فرماندهی میکردند(:
من نیز پر قدرتتر گام برداشتم. در سکوت خیال به شعارهای هموطنانم پیوستم و با عشق به گنبد طلایی خیره شده، لب زدم:
هستیم تا پای جان، برای جبهه حق آقاجان... هستیم تا نابودی کامل اسرائیل ...
به یاد دختران ایرانمان...به یاد دختران میناب❤️🩹
_بلوغِدلهایِداغدیده_