eitaa logo
وِداد
108 دنبال‌کننده
997 عکس
132 ویدیو
5 فایل
وِداد، یعنی خدا را نه برای بهشت، که برای خودش خواستن✨ کپی فقط با ذکر نام کانال لطفا(: جهت شنیدن دلگویه‌های شما(:👇🏼 https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=RQBfhWSxDniopsWt&btn=پیام.نا
مشاهده در ایتا
دانلود
چه برنامه محفل امشب عالیه👌
عیدفطرتون..سال نوتون مبارک✨ ان‌شاءالله که امسال...سال ظهور آقامون باشه🌱
-بسم‌‌الله‌القاصم‌الجبارین-
السلام علیک یا صاحب الزمان❤️
:)
مشغول شستن انبوه ظرف‌ها بودیم که داستان روایت نگاه جالب دخترک تهرانی‌ِ‌ محمدعلی رو به اجتماع، برای عمه تعریف کردم. چون به ذهن خودم این جنبه از حضور اصلا نرسیده بود و واقعا یه تفکر جدیدی توی وجودم ایجاد کرده بود. اونم همون‌طور که تند و تند توی دستم ظرف‌ها رو می‌گذاشت لبخند عجیبی زد و گفت: می‌دونی کلا خیلی دنیای عجیبیه! منم به تبع با لبخند گفتم: آره خیلی...! یکم سکوت کردیم. هر کدوم به اتفاقات و معجزات عجیب مردم فکر می‌کردیم و دلمون می‌خواست هنوز حرف بزنیم، هنوز از سلحشوری‌هایی که دیدیم و شنیدیم با افتخار، گپ و گفت راه بندازیم که عمه بلاخره شروع کرد: یه دختری هست که هرشب به موکب ما میاد. کوچیکه‌ها ولی قلبش عین دریا بزرگه! پدر و مادرش از اون دسته‌آدم‌هایی بودن که مخالف نظام بودن، ولی نمی‌دونم حالا تفکرشون تغییر کرده یا نه. اما این دختر خانوم که فقط ۱۱ سالشه، هرشب میاد موکبمون. یه شب با چفیه میاد و باذوق از دخترا می‌خواد مثل خودشون واسش لبنانی ببندن، یه شب کنار دستمون می‌شینه کمک می‌کنه. باورت می‌شه؟ یه بار بخاطر یه باتری کار کل موکبمون و برنامه هامون بهم ریخته بود یهو دیدم این دختر با نفس نفس اومد کنارم. تعجب کردم! نگرانش شدم! بهش گفتم : خاله چیشده نفس نفس می‌زنی!؟ اونم با ذوق دستاشو جلو آورد و بهم گفت: خاله! دیدم بخاطر باتری داره برنامه‌هاتون بهم می‌ریزه، رفتم از مغازه اسباب بازی فروشی بابام باتری آوردم، خوبه؟ حالا می‌تونین ادامه بدین؟ . دوباره هردو سکوت کردیم. اینبار شاید از ذوق، ازحیرت، از بغض و من به واقع داشتم فکر می‌کردم که اگر این مبعوث شدن این ملت نیست، پس چیه که یک دختر ۱۱ ساله اینطور به بلوغ و دغدغه‌یِ وطن می‌رسه و می‌خواد مفید باشه؟ _دخترکی‌با‌قلب‌بزرگ_
-بسم‌‌الله‌القاصم‌الجبارین-
سلام‌آقایِ‌من💕
-و چه عجیب مردمی داریم ما...
دلم برای کوچه به کوچه‌ی مشهد لک می‌زد. درست بود که هنوز ۲ روز از رفتنمان گذشته بود و به خدمت به پدربزرگ و مادربزرگ بعد از مدت‌ها می‌پرداختیم، اما دلِ من میان پرچم گرداندن‌ها و حضور در میادین شهر خودم بود. حقیقتا با وجود اشتیاق هرساله‌ی قدیم برای رفتن، این بار دوست نداشتم برویم و تصمیم تصمیم خانواده بود اما، این رفتن نیز حکایت‌های خودش را داشت..... حال اگر بخواهم از درس‌های این سفر کوتاه بنگارم طوماری طویل می‌شود، اما همین بس که بگویم حض کردم از اراده و ایستادگی مردم، حتی در شهرستان کوچکی به دور از هر جنگ‌و سروصدایی. هرشب مردم می‌آمدند. حضور پیدا می‌کردند و بیزاریشان از دشمنان را فریاد می‌زدند. بسیجیان و سپاهیانشان هم مدام مشغول برنامه‌ریزی و تبیین بودند. دور بودن از جنگ، از حضور موثر، همدلانه و انگیزه‌بخششان کم نکرده بود. شاید حکایت این سفر کوتاه مدت ماهم پررنگ کردن اهمیت حضورمان در قلب و روحم بود. که قطعا این حکمت و حکمت های دیگر در پی‌اش می‌دوید. به راستی که این مردم عجیب بلوغ می‌یافتند...عجیب و چه حکمت‌ها که در هر چیز نهفته است.. _حکمت‌هایِ‌الهی_