دلم برای کوچه به کوچهی مشهد لک میزد. درست بود که هنوز ۲ روز از رفتنمان گذشته بود و به خدمت به پدربزرگ و مادربزرگ بعد از مدتها میپرداختیم، اما دلِ من میان پرچم گرداندنها و حضور در میادین شهر خودم بود. حقیقتا با وجود اشتیاق هرسالهی قدیم برای رفتن، این بار دوست نداشتم برویم و تصمیم تصمیم خانواده بود اما،
این رفتن نیز حکایتهای خودش را داشت.....
حال اگر بخواهم از درسهای این سفر کوتاه بنگارم طوماری طویل میشود، اما همین بس که بگویم حض کردم از اراده و ایستادگی مردم، حتی در شهرستان کوچکی به دور از هر جنگو سروصدایی. هرشب مردم میآمدند. حضور پیدا میکردند و بیزاریشان از دشمنان را فریاد میزدند. بسیجیان و سپاهیانشان هم مدام مشغول برنامهریزی و تبیین بودند. دور بودن از جنگ، از حضور موثر، همدلانه و انگیزهبخششان کم نکرده بود. شاید حکایت این سفر کوتاه مدت ماهم پررنگ کردن اهمیت حضورمان در قلب و روحم بود. که قطعا این حکمت و حکمت های دیگر در پیاش میدوید. به راستی که این مردم عجیب بلوغ مییافتند...عجیب
و چه حکمتها که در هر چیز نهفته است..
_حکمتهایِالهی_
اولش واقعا برام سوال بود که...
خب که چی؟
چرا این مردم توی این شهری که هیچ خبری نیست میرن بیرون؟
وِداد
اولش واقعا برام سوال بود که... خب که چی؟ چرا این مردم توی این شهری که هیچ خبری نیست میرن بیرون؟
بعد چندتا جواب پیدا کردم🙃
۱. حضور مردم کنار هم استرس و نگرانی وضعیت خطری جنگ رو کم میکنه و آرامش به دلها میده
۲. اطراف این شهرستان قبلا توی اغتشاشات آسیب دیده! از کجا معلوم اینجا اگر مردم حضور پیدا نکنند این اتفاق نیوفته؟
۳. فک کن یه نیروی نظامی و سپاهی و بسیجی که کار مهمی داره این جمعیت و حضور رو ببینه چقدر قوت قلب واسش میشه؟🌱
۴. هزاران بار تو دهنی رسانهای گندهای به دشمن میشه که بترسه از اتحاد ملی این مردم که فکر نکنه این مردم ابلهانه پشتش درمیان و کشور خودشون رو رها میکنن😏