از بابالجواد که وارد میشوی، همین که پا به حریم امن میگذاری، انگار تمام وجودت قرار میگیرد.
از آن آرامش هایی که دلت لک میزند، بنشینی همانجا و زار زار اشکهایت را نذرِ قوتِ قلبت کنی، برای روزهای پیشِ رو… که بتوانی سرپا بمانی...
از همان اشکهایی که وقتی دختری به آغوش پدرش پناه میبرد، میریزد.
اشکهایی از سر امنیت، عشق، پناه، دلتنگی...
چه دلنشین است این حال و هوا
و چه دلآرامی بعد آنها(: