دلش از دیدن کودک غرق در خون بدرد آمد عصبی شد خواست سمت عمر رود و همه چیز را تمام کند که
درختان باغ انگور مقابل چشمانش قد علم کرد
با خودش گفت:
شاید هم حقشان است...
#حسین
#داستان_کوتاه
@majnonvajheha
نگاه کودک غرق ماتم بود...
در پی خاموش کردن آتش پیراهنش مدتها دنبالش دویده بود
آخر دخترک می ترسید او هم بخواهد آزارش دهد؛ اما حال که در آغوشش آرام گرفته بود و پیراهنش خاموش گشته بود چشمان دخترک ماتم گرفته بود
از او پرسید چیزی نمی خواهد؟...
دخترک رو کرد به او و گفت
_آقا می شود بگویی راه نجف کجاست؟
تعجب کرد و به دخترک گفت
_نجف می خواهی چکار؟!
دخترک بغضش گرفت قطره ای اشک از چشمش چکید همانطور که با پیراهن سوخته اش بازی می کرد آرام گفت
_می خواهم بروم پیش پدربزرگم.....
کمی درد هایم را برایش ببرم تا تسکینم دهد.....
و خب....
راستش....
دلم هوای بابا را کرده....
پدربزرگ بوی پدرم را می دهد....
#حسین
#داستان_کوتاه
@majnonvajheha
کجا می خوای بری؟...
چرا...
من و نمی بری؟...
حســــــــین
این دم آخری.....
چقدر....
شبیه مادری...
یا اباعبدالله الحسین
اگه روزای تلخ نباشه
حس شیرین روزای خوشم نمی یاد
اصلا می دونی چیه
باید تلخی باشه تا شیرینی به زبون معنا پیدا کنه
زندگی پر از تلخی های آزار دهندس که یادمون بندازه
چه نعمت های شیرینی داریم و داشتیم که ازشون غافل بودیم
پس اساس تلخی چشوندن طعم شیرینیه
انقدر از تلخی ها پس ننالیم نه؟ 🙃
#دل_نویس
@majnonvajheha
Mohammad Hossein Pooyanfar ~ Music-Fa.Com1_1664923776.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
لیلای منی... ♡
مجنون توام... ♡
یا حسین جان
ای کاش که در لحظه های غربتت
آغوشم را نزدت می رساندم و می گفتم
فدای سرت غمهای دنیا
مرا که داری (:
#دل_نویس
@majnonvajheha
این روزها مدام با خودم می گویم ...
کدام احمقی بود که می گفت!؟...
تنهایی خیلی می چسبد!...):
#دل_نویس
@majnonvajheha
هنگامی که از چیزی می ترسی، خود را در آن بیفکن، زیرا گاهی ترسیدن از چیزی، از خود آن سخت تر است.
حکمت ۱۷۵
#سخنان_ناب
#نهج_البلاغه
@majnonvajheha
با خستگی هوای آزاد را نفس کشید دیگر از هوای آلوده به پرسشهای آزار دهنده او دور شده بود و می توانست با خیال راحت از نبودِ او حتی شده لحظه ای لذت ببرد.
ناگهان صدای تماس نگاهش را از آسمان زدود واما تلفنی که باز نام اورا به یدک می کشید
آه.... این بار چندم در آن روز بود که زنگ می زد و او ردش می کرد؟! خسته از پی گیری های او تلفن را برداشت که.....
.
.
.
.
.
.
نگاه اشکبارش مسیر را حین تلاش برای رسیدن به او کنکاش می کرد و امان از صدای تماس گرفته شده ای که مدام در گوشش می پیچید و به هق هق های جانسوزش می افزود
_ سلام... روزتون بخیرـ... صاحب این گوشی همراه صبح در جاده (....) تصادف کردند و ما با هر کس که تماس می گرفتیم پاسخ ندادند! خود شما هم بارها جواب ندادید!! باید بگم متاسفانه.... دکتر ها تمام تلاششون رو کردند اما نتونتسن کاری براشون انجام بدن و.....
.
.
.
حال او مانده بود و نگاه تاری که برای بار هزارم بابت اطمینان روی نام تماس گیرنده می چرخید
"مامان"
#داستان_کوتاه
@majnonvajheha