نمایش بازی میکردند
نقش کسی را گرفته بود که ابتدا مدافع حقوق علی بود و دم از مظلومیت او میزد؛
اما در انتها اتش به خانهشان برد!
با تمام حس بد وجودش نجوا کرد:
_راستش خیلی دو دلم برای یک چنین نقش منفوری بودن
اینکه اول با اهل بیت باشم و بعد..
او که کنارش نشسته بود به لبخندی جواب تلخی داد:
تو که قراره نقش بازی کنی!
این واقعیت اون روزای آدمای مدینه بوده....🥀
بمیرم برای دل آقای تنها
وِداد
نمایش بازی میکردند نقش کسی را گرفته بود که ابتدا مدافع حقوق علی بود و دم از مظلومیت او میزد؛ اما د
خدا میدانست هربار که او دستش را می گرفت و داد میزد
_چه میکنی!
مگر خودت نگفتی که اجر رسالت پیامبر محبت به اهل این خانه
است؟
حال داری برای محبت کردن آتش به در خانه شان می بری؟
چقدر حالش از خودش و نقشش بهم میخورد....
چقدر قلبش از ظلمات آن زمانه میشکست...
گفت چگونه اینچنین خودت را مدام درگیر قلم و کاغذت میکنی؟!
خندیدم و آرام زمزمه کردم:
_راستش، راز جنون را تنها مجنون میفهمد و بس....🌱
همراه مسیر عجیب شیدایی من میشی؟✨
@majnonvajheha
وِداد
گفت چگونه اینچنین خودت را مدام درگیر قلم و کاغذت میکنی؟! خندیدم و آرام زمزمه کردم: _راستش، راز جنون
همسایهها... رفقا... دست کمکی میرسونین زیادشیم؟🙃
تا به امروز گفتهها بر اساس حقیقت بود
یکبار هم دروغ بگوییم دیگر، نه؟
_اصلا حق داشتند گمراه شوند
فاطمه و علی را نمیشناختند که...