eitaa logo
وِداد
111 دنبال‌کننده
983 عکس
132 ویدیو
5 فایل
وِداد، یعنی خدا را نه برای بهشت، که برای خودش خواستن✨ کپی فقط با ذکر نام کانال لطفا(: جهت شنیدن دلگویه‌های شما(:👇🏼 https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=RQBfhWSxDniopsWt&btn=پیام.نا
مشاهده در ایتا
دانلود
بدان! هیچ طاهری، بیرون میدانِ دائمِ نبردِ با فساد، طاهر نمی‌ماند! بر کنارْ ماندن، بیماری‌ست؛ گریختن، اوج اقتدارِ دنائت است. نادرابراهیمی (:🪴
دنائت=پستی٬فرومایگی(:
«..یارب‌العَرْش..»
خدایا سپاس بابت تمام نعماتت🌱 اللخصوص فراموشى....(:
پیوسته در «بودنی» باید بود که لاجرم به «شدن»می‌انجامد... -نادر‌ابراهیمی«سه‌دیدار»-✨
_📚
چشمانش رنگی دلنشین به خود داشت. آتشی رنگارنگ که انگار برگ های خشک شده رنگی درختان را با خود به دنبال می‌کشید. گونه و نوک بینی‌اش نیز سرخ بودند؛ همچون غروب سرخ خورشید در سرمای سوزناک پاییز مهربان. وارد خانه که شد سبدی از امید و همدلی در آغوش داشت. می‌خندید و میان میهمانان می‌چرخید و پذیرایی‌اشان می‌کرد. همه از بودنشان کنار هم شادمان بودند. او هم وقتی شادمانی میهمانان را دید؛ چرخید و چشمان مظلومش را به ننه سرمای بالای مجلس دوخت. او رسم دلبری را بلد بود و ننه سرماهم دوستدار این دخترکش بود؛ که چرخید و تلفن را از سر در مجلس برداشت. عمو نوروز را گرفت و با دلتنگی قلبش جواب جانم همسرش را اینگونه داد: _دخترکمان شاد است مرد امشب را دقیقه‌ای دیرتر بیا .... پیرمرد خنده‌ای بلندی سر داد و گفت: _آخر نمی‌شود که! باید بیایم و زلف های چیده شده‌ی پاییز مهربان را ارام آرام با هم بدوزیم. پنبه‌هارا بر سرزمین بریزیم و کم ‌کم بهار را آغاز کنیم... پیرزن لب‌های غنچه شده‌ی دخترکش را که دید؛ طاقت از کف داد. _می‌دانی که عاشق پاییز است یک دقیقه فقط یک دقیقه را بگذار با دلبرش بگذراند... پیرمرد هم لبخندی زد و گفت: _باشد فقط یک دقیقه...(: دخترک که خبر را شنید؛ از خوشحالی به بیرون منزل دوید و خود را در آغوش برگهای درختان و بوی نم نم باران داد. شب آخر پاییز را یلدای خانه دقیقه‌ای بیشتر کنار معشوقش می‌ماند و این دلنشین‌ترین شب سالش می‌شد.... یلداتون مبارک🍉✨😊
امشب یک دقیقه بیشتر وقت دارم برای اومدنت دعا کنم مولاجان....
یا صاحب‌الزمان🌱
شب جمعه‌س... حواسمون باشه فرداهامونو از امشبه که می‌تونیم رغم بزنیم... مثلا؟ اللهم عجل لولیک الفرج....💚
وِداد
چشمانش رنگی دلنشین به خود داشت. آتشی رنگارنگ که انگار برگ های خشک شده رنگی درختان را با خود به دنبال
سالها گذشت یلدای کوچک، هر سال اذن قرار یک دقیقه‌ای را با پدربزرگش داشت. همه گمان می‌بردند که او دخترک پاییز است و عشقش هم پاییز. اما هیچ کس خبر از دل دخترک نداشت.... مادربزرگ که قرار هر ساله را با پدربزرگ بست؛ دختر بلافاصله راهی بیرون شد. نفسی از سرمای هوا کشید که گلویش را به سرفه انداخت. اما برنگشت. پیش رفت و کنار درخت همیشگی و برگهای رنگارنگ ریخته شده‌اش نشست. شب آخر پاییز را بسیار دوست داشت؛ زیرا تنها شبی بود که با پدربزرگ قرار‌ می‌گذاشت که یک دقیقه به زمان مهلت بیشتر ماندن دهد. البته که پدربزرگ‌هم راز و نیازها خودش را با خدا داشت و اگر خدا نمی‌خواست هیچ نمی‌شد.مهم تفاوت نداشتن خیلی زیاد زمان با قبل آن نبود. مهم این بود که دقیقه‌ای بیشتر را می‌توانست به دنبال او دنیا را رصد کند! خانه به خانه را.. شهر به شهر و دنیا به دنیا را... دقیقه تمام شد . روز کوتاه بعدی آغاز شد و دل یلدا چرکین گشت 💔 اشک از چشمانش چکید که برگ درخت مهربانش اشکش را زدود. خواست برگردد ناگهان صدای پایی را شنید. صورتش را چرخاند و... +بلاخره «او» را دید.... رفته بود. انگار که هیچ گاه نیامده بود و ننه سرما صدای دلنگرانش را در سرسرای جهان پیچانده بود. یلدا که صدای او را شنید با دلی آرام و قلبی سرشار از امید سوی خانه راهی شد. اما درخت مهربان هنوز بوی عطر گل نرگس می‌داد....