چشمانش رنگی دلنشین به خود داشت. آتشی رنگارنگ که انگار برگ های خشک شده رنگی درختان را با خود به دنبال میکشید.
گونه و نوک بینیاش نیز سرخ بودند؛ همچون غروب سرخ خورشید در سرمای سوزناک پاییز مهربان.
وارد خانه که شد سبدی از امید و همدلی در آغوش داشت. میخندید و میان میهمانان میچرخید و پذیراییاشان میکرد. همه از بودنشان کنار هم شادمان بودند. او هم وقتی شادمانی میهمانان را دید؛ چرخید و چشمان مظلومش را به ننه سرمای بالای مجلس دوخت. او رسم دلبری را بلد بود و ننه سرماهم دوستدار این دخترکش بود؛ که چرخید و تلفن را از سر در مجلس برداشت. عمو نوروز را گرفت و با دلتنگی قلبش جواب جانم همسرش را اینگونه داد:
_دخترکمان شاد است مرد
امشب را دقیقهای دیرتر بیا ....
پیرمرد خندهای بلندی سر داد و گفت:
_آخر نمیشود که!
باید بیایم و زلف های چیده شدهی پاییز مهربان را ارام آرام با هم بدوزیم.
پنبههارا بر سرزمین بریزیم و کم کم بهار را آغاز کنیم...
پیرزن لبهای غنچه شدهی دخترکش را که دید؛ طاقت از کف داد.
_میدانی که عاشق پاییز است یک دقیقه فقط یک دقیقه را بگذار با دلبرش بگذراند...
پیرمرد هم لبخندی زد و گفت:
_باشد
فقط یک دقیقه...(:
دخترک که خبر را شنید؛ از خوشحالی به بیرون منزل دوید و خود را در آغوش برگهای درختان و بوی نم نم باران داد.
شب آخر پاییز را یلدای خانه دقیقهای بیشتر کنار معشوقش میماند و این دلنشینترین شب سالش میشد....
یلداتون مبارک🍉✨😊
شب جمعهس...
حواسمون باشه فرداهامونو از امشبه که میتونیم رغم بزنیم...
مثلا؟
اللهم عجل لولیک الفرج....💚
وِداد
چشمانش رنگی دلنشین به خود داشت. آتشی رنگارنگ که انگار برگ های خشک شده رنگی درختان را با خود به دنبال
سالها گذشت
یلدای کوچک، هر سال اذن قرار یک دقیقهای را با پدربزرگش داشت.
همه گمان میبردند که او دخترک پاییز است و عشقش هم پاییز.
اما هیچ کس خبر از دل دخترک نداشت....
مادربزرگ که قرار هر ساله را با پدربزرگ بست؛ دختر بلافاصله راهی بیرون شد. نفسی از سرمای هوا کشید که گلویش را به سرفه انداخت. اما برنگشت. پیش رفت و کنار درخت همیشگی و برگهای رنگارنگ ریخته شدهاش نشست.
شب آخر پاییز را بسیار دوست داشت؛ زیرا تنها شبی بود که با پدربزرگ قرار میگذاشت که یک دقیقه به زمان مهلت بیشتر ماندن دهد. البته که پدربزرگهم راز و نیازها خودش را با خدا داشت و اگر خدا نمیخواست هیچ نمیشد.مهم تفاوت نداشتن خیلی زیاد زمان با قبل آن نبود.
مهم این بود که دقیقهای بیشتر را میتوانست به دنبال او دنیا را رصد کند!
خانه به خانه را..
شهر به شهر و
دنیا به دنیا را...
دقیقه تمام شد .
روز کوتاه بعدی آغاز شد
و دل یلدا چرکین گشت 💔
اشک از چشمانش چکید که برگ درخت مهربانش اشکش را زدود. خواست برگردد ناگهان صدای پایی را شنید.
صورتش را چرخاند و...
+بلاخره «او» را دید....
رفته بود. انگار که هیچ گاه نیامده بود و ننه سرما صدای دلنگرانش را در سرسرای جهان پیچانده بود.
یلدا که صدای او را شنید با دلی آرام و قلبی سرشار از امید سوی خانه راهی شد.
اما
درخت مهربان هنوز بوی عطر گل نرگس میداد....
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩دعایفرجعظمالبلاء۩علیفانی.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
-الهی عظم البلاء-
خدایا
مصیبتهایمان بزرگ شد...💔
_ابتدا حق را بشناس
تا بتوانی اهل آن را بشناسی....
و نیز باطل را بشناس
تا بتوانی اهل آن را شناسایی کنی...!🌱
امیرمؤمنین خطاب به یکی از یارانش در جنگ جمل
که دچار تردید میان دفاع از مولا
و همکاری با زبیر و برخی بستگان پیامبرِمخالف ایشان، گشته بود...
وِداد
_ابتدا حق را بشناس تا بتوانی اهل آن را بشناسی.... و نیز باطل را بشناس تا بتوانی اهل آن را شناسایی ک
نگفت با من باش!
گفت حق را بشناس و آن را دنبال کن (:
هدایت شده از •⇝t.h
فقط اونجا که میگفت پدر و مادرتم خواستن یه بار تو زندگیشون زندگی کنن و همهچی شونو گذاشتن برای تو
و تو بیمعرفتی اگه همه خودتو نذاری...
#t_h
┄┄❅⌛❅┄┄┄
〇➣@ketabehalekhoob