eitaa logo
وِداد
111 دنبال‌کننده
988 عکس
132 ویدیو
5 فایل
وِداد، یعنی خدا را نه برای بهشت، که برای خودش خواستن✨ کپی فقط با ذکر نام کانال لطفا(: جهت شنیدن دلگویه‌های شما(:👇🏼 https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=RQBfhWSxDniopsWt&btn=پیام.نا
مشاهده در ایتا
دانلود
بی‌نیاز از شرح. ‌ 🆔 @Clad_girls | دختران چادری
-رهبر‌معظم‌انقلاب- _سربازان راه سلیمانی به رذالت جنایتکاران پاسخ سختی خواهند داد!🇮🇷👊
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤💯 🔥حتما ببینید کـــــرمـان لحظاتی قبل از انــفـــجـــار💔 🔻 @seyyedoona
با نگرانی دوباره شماره را گرفت و صدای منحوس ضبط شده، ناقوس مرگ لحظه هایش شد. _مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد! صدای خبرها در خانه می‌پیچید _کودک سه ساله ....مشخصات نامعلوم _جوان بیست ساله ....مشخصات ...نامعلوم و.... اشکش فرش زیر پایش را بارانی کرد.دیگر نمی‌شنید. قلبش به دیوارسینه خود را کوفت و فریادی کشید که او را از جا پراند! با درد عمیق قلبش آرام آرام پای دردناکش را سوی چادر آویزان شده کشید که ناگهان، صدای کلید خانه در خبرهای تلویزیون بی‌رحم، پیچید. با دستان لرزانش چادر را به دندان گرفت و چشمان دو دو زدنش بادیدن کفش‌های آشنا باریدند و صدای هق هقش در فضای خانه پیچید. پسرک که با حالتی زار و شانه‌های خمیده کتش را در دستان خونینش گرفته بود؛با وحشت کفش‌های اسپرت را در نیاورده وارد خانه شد و سوی عزیزش دوید... _مادر مادر جانم چی‌شد... شرمنده من گوشیم تو اون ماجرا... او که خیالش راحت شده بود فاغ از سخنان پسرک او را به آغوش کشید و اشک‌ریزان به روضه‌های اخبار گوش سپرد: _مجروهان از همه نوع قشری هستند .... بیشتر از دویست نفر مجروح هستند و عده‌ی زیادی بی‌نام و نشان‌اند.... تعداد شهدای زن‌و کودکان هم... بی تابی‌هایش امان به پسرک ندادند که ناله کنان گفت: _بمیرم مادر چی شد یهو...خوبی؟....ببخشید نگرانت کردم...من... مادر نوحه کنان میان حرف پسر زمزمه کرد: _بمیرم به حال مادری که امشب جوونش به خونه نمی‌رسه من همینقدر ندیدمت و بی‌خبری کشیدم نصف جون شدم.... اما اون .... دلم داره براشون می‌ترکه.... خدا لعنت کنه باعث و بانی شو... مادر که سکوت کرد گویا داغ عجیبی بر دل پسر نهاده‌بودند که اوهم سرش را میان چادر مادر پنهان کرد و هردو بی‌صدا بر غصه‌های آن روز تلخ باریدند..... -مَجْنون‌واژه‌ها-
هیچ‌. باز هم هیچ. هیچ دیگر؛ و دیگر هیچ. هیچ چیزی که تازه باشد نبود. موکب سال‌های قبل هم بود. زائر بود. باحجاب و بی‌حجاب و مخالف و موافقِ جان بر کف بودند، کودک و نوجوان و جوان و بزرگ و کوچک و پیر هم. راه هم همان بود که بود. دو طرف‌ش پرچم و موکب و وسط‌ش آتش برای سرمای دست‌ها. دو طرف راه هم جنگل کاج و سرو. همه چیز مثل سه سال قبل و شاید... باشکوه‌تر. کاج‌ها شاید کمی بلند‌تر، مفتخر تر به طالع مسعود‌ خویشتن از همسایگی با "او" و "آن‌"ها و این‌ها و ما. زوار شاید یک سال بزرگ‌تر، یک سال عزادارتر، یک سال عاشق‌تر. خبری از دود نبود. از صدای مهیب که تا محله‌های اطراف برود... صدایی که بشنودش گنبد جبلیه، بشنودش قلعه‌ دختر، بادگیرِ مدرسه ابراهیمیه و یخدان و رود خشکیده‌ی مویدی. از جیغ و فریاد و ترس و خون و آه و مرگ... مرگ نه! از شهادت هم خبری نبود. هیچ نبود‌. و هیچ یعنی همان بی‌ همه چیزی که بترسد از طفل هفت هشت ساله و از سنگ قبری که درازایش هفت هشت وجب باشد. شمرده‌ام؛ دقیق همینقدر است! هیچ نبود؛ و هیچ یعنی از سگ پست‌تر، بزدلی که بترسد از زائر او هم... از مسیر منتهی اليه به مزارش هم... امسال اما بود. خبری از خون، از صدای مهیب که پیچید تا خانه‌مان، از دود و مرگ هم... باز هم مرگ نه‌، خبری از شهادت. خبری از نجاست آمد، و نجاست یعنی همان صهیون. صهیونی که شاید کلاس آموزش نظامی گذاشته بود برای اولین قاجار... صدایی پیچید، دودی رفت هوا با روح چند شهید. و این شد آغاز حماسه‌ای که تاریخ خواهد نوشت آن را. 🖋♣️ 🥀 @ezdehameeshgh
_ولی یه چیزی عذاب های دیروز و اندوه بزرگشو حس کردین؟. بدونین... اتفاق دیروز فقط یه گوشه ای از دردهای غزه‌ی مظلوم بود.....🖤 بمیرم برای مردمی که هر روز شاهد ظلم های این چنینی بودن.... و هستن(:
-هوالرحیم-
روز قشنگی بود باد مهربان، ابرها را به آغوش کشیده و در میان آسمان با آنها بازی می‌کرد؛ دخترک‌هم شادی‌کنان با آواز و دلربایی میان ابرها می‌پرید و کودکی می‌کرد. موهای سیاه رنگ بلندش، هارمونی زیبا کنار ابرهای سفید بی رنگ ایجاد کرده بود. همانگونه که شعر خوانان از میان ابرها می‌گذشت؛ ناگاه چشمش به جسمی کوچک، پیچیده در پتوی صورتی رنگی افتاد که ندای معشوقه‌اش در قلب کوچکش پیچید. +او را می‌بینی؟ دخترک لبخندی زد و زمزمه کرد: _آری چطور؟ ندا پاسخ داد: +او هم مانند تو بنده من است. منتها از تو کوچک تر(: دخترک خندید: _یعنی اورا هم خیلی دوست داری؟ ندا هم خندید که... +آری! بسیار بسیار دوستش دارم و دلم می‌خواهد اوهم مرا دوست بدارد. دخترک شادمانه قهقهه‌ای زد و به سوی جسم کوچک دوید. همینکه سرش را خم کرد؛ بنده‌ای را دید بسیار کوچک‌تر از خود با صورتی گرد و چهره‌ای معصوم که پلکان بسته‌اش، مژه‌های سیاهش را به نمایش خلایق می‌گذاشت. به تماشای نوزاد نشست که ناگهان دو چشم دلربای کوچک باز شد و با دیدن دخترک لبان کوچکش خندید. دخترک چشمانش ستاره باران شد؛ مهر نوزاد به دلش نشست . محبوب خدایش بود دیگر .... بلافاصله آغوشش را گشود. او را به روی دستانش بلند کرد و تابی داد. نوزاد قهقهه‌ای زد و دخترک شادمان شد. به خدایش گفت: _می‌شود مال من باشد؟ صدای خنده‌ی خدا لبخندی به روی ملائکه حاضر اورد +او همانند تو بنده من است عزیز من مال هیچ کس جز خود من نمی‌شود که... دخترک اندوهگین شد اما صدای غمگین خدا متعجبش کرد +البته که گاهی هم فکر می‌کند... می‌تواند بی من باشد و از من دور می‌شود..💔 دخترک از غم صدای خدایش، اشک به دیدگانش نشست و فارغ از ناراحتیِ نداشتنِ نعمتِ وجود نوزاد برای خودش؛ فریاد زد: _مگر می‌شود کسی لذت‌بی مانندِ بودن با تو را نخواهد؟! خدا پوزخندی زد: +آری اگر مسیر را به اشتباه رود و مرا نادیده بگیرد دخترک درفکر رفته ادامه داد: _آری اگر شیرینی بودن با تو را نچشد.... _دخترک‌آسمانی💙 🤍 -مجنون‌واژه‌ها-
وِداد
روز قشنگی بود باد مهربان، ابرها را به آغوش کشیده و در میان آسمان با آنها بازی می‌کرد؛ دخترک‌هم شادی‌
هوای قشنگ دیگر در برابر غم دیدگان دخترک بی‌روح بود. او نمی‌خواست حتی یک نفر باشد که معشوق حقیقی عالم را نشناسد. در غم بود که ناگهان دست کودک به موهایش چسبید و آنهارا به سوی خود کشید. آخ دخترک به فلک رسید و همین فریاد، فکری به ذهنش راند. فریاد براورد: _من! من تو را به او می‌شناسانم! من... حقیقتِ لذت را یادش خواهم داد(: خدا دلسوزانه گفت: +عزیزکم سخت است ها! او آزارو اذیت های خودش را دارد! سربه هوایی می‌کند تا بزرگ شود او بارها دل من و تو را خواهد شکست. من پروردگارش هستم عاشقش هستم منتظرش می‌مانم... اما تو... نازنینم او تا یاد بگیرد.... دخترک گفت: تو خوشحال شوی برای من بس است! عاشق بودن؟ خب منکه همین حال هم عاشقش گشتم که.... حاضر جوابی دخترک مهر خدارا نسبت به او دو چندان کرد آخرین اخطار هارا خدا به زبان راند: + او دلبند من است! من دلبندم را روزی به تو هدیه می‌کنم و روزی از تو خواهم ستاند. می‌دانی که؟ دخترک نوزاد در آغوشش را نگاهی کرد. در همین چند لحظه مهر معشوقه خدایش، به دلش نشسته بود. ولی او هدیه‌ای از جانب پروردگار بود و مال او! پس زمزمه کرد: _آری می‌دانم ولی همین چندصباح هم، بودن کنارش، برایم نعمت است. می‌دانم که تو اصلا نیازی به من برای شناسان خود به او نداری ولی بگذار من با بودن کنارش، اندکی خدمت تو را بکنم و به او به شکرانه‌ی تو عشق بورزم. می‌دانی که من او را بخاطر تو دوستش دارم ..... خدا که مشتاقی او را دید به فرشتگان گفت +او از این پس این نعمت را در اختیار دارد وظایفش را بنگارید و حقوقش را بهشت را به نام حقانیتش کنید ثبت کنید نعمت و وظیفه مادری عطا به.... _دخترک آسمانی💙 🤍 -مجنون‌واژه‌ها-
_تقدیم به مادران سرزمینم(: داغ هنوز تازه است🖤 اما وظیفه تقدیم هدیه به تک تک مادران زحمت‌کش هنوز برشانه‌ام مانده بود البته که هرچه هدیه دهیم باز هم حق شکرانه وجود نعمت مادر در هیچ خانه‌ای نخواهد شد🌱
امروز شهیدان عالی قدر به آرامگاه خویش رفتند... آنان که سعادتمندند ماییم که از اسارت زمینی بودن محتاج دعای مستجابشانیم....🥀
هدایت شده از 「 دلـدادهـِ شهدا 」
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐ببین میتوانی بمانی بمان ... 🎥لحظاتی از وداع شبانگاهی با پیکر مطهر شهیده فائزه رحیمی در معراج شهدا