_ولی یه چیزی
عذاب های دیروز و اندوه بزرگشو حس کردین؟.
بدونین...
اتفاق دیروز فقط یه گوشه ای از دردهای غزهی مظلوم بود.....🖤
بمیرم برای مردمی که هر روز شاهد ظلم های این چنینی بودن....
و هستن(:
روز قشنگی بود
باد مهربان، ابرها را به آغوش کشیده و در میان آسمان با آنها بازی میکرد؛ دخترکهم شادیکنان با آواز و دلربایی میان ابرها میپرید و کودکی میکرد. موهای سیاه رنگ بلندش، هارمونی زیبا کنار ابرهای سفید بی رنگ ایجاد کرده بود.
همانگونه که شعر خوانان از میان ابرها میگذشت؛ ناگاه چشمش به جسمی کوچک، پیچیده در پتوی صورتی رنگی افتاد که ندای معشوقهاش در قلب کوچکش پیچید.
+او را میبینی؟
دخترک لبخندی زد و زمزمه کرد:
_آری
چطور؟
ندا پاسخ داد:
+او هم مانند تو بنده من است.
منتها از تو کوچک تر(:
دخترک خندید:
_یعنی اورا هم خیلی دوست داری؟
ندا هم خندید که...
+آری!
بسیار بسیار دوستش دارم و دلم میخواهد اوهم مرا دوست بدارد.
دخترک شادمانه قهقههای زد و به سوی جسم کوچک دوید.
همینکه سرش را خم کرد؛ بندهای را دید بسیار کوچکتر از خود با صورتی گرد و چهرهای معصوم که پلکان بستهاش، مژههای سیاهش را به نمایش خلایق میگذاشت. به تماشای نوزاد نشست که ناگهان دو چشم دلربای کوچک باز شد و با دیدن دخترک لبان کوچکش خندید.
دخترک چشمانش ستاره باران شد؛ مهر نوزاد به دلش نشست .
محبوب خدایش بود دیگر ....
بلافاصله آغوشش را گشود.
او را به روی دستانش بلند کرد و تابی داد.
نوزاد قهقههای زد و دخترک شادمان شد.
به خدایش گفت:
_میشود مال من باشد؟
صدای خندهی خدا لبخندی به روی ملائکه حاضر اورد
+او همانند تو بنده من است
عزیز من
مال هیچ کس جز خود من نمیشود که...
دخترک اندوهگین شد اما صدای غمگین خدا متعجبش کرد
+البته که گاهی هم فکر میکند... میتواند بی من باشد و از من دور میشود..💔
دخترک از غم صدای خدایش، اشک به دیدگانش نشست و فارغ از ناراحتیِ نداشتنِ نعمتِ وجود نوزاد برای خودش؛
فریاد زد:
_مگر میشود کسی لذتبی مانندِ بودن با تو را نخواهد؟!
خدا پوزخندی زد:
+آری اگر مسیر را به اشتباه رود و مرا نادیده بگیرد
دخترک درفکر رفته ادامه داد:
_آری
اگر شیرینی بودن با تو را نچشد....
_دخترکآسمانی💙
#قسمت_یک🤍
-مجنونواژهها-
وِداد
روز قشنگی بود باد مهربان، ابرها را به آغوش کشیده و در میان آسمان با آنها بازی میکرد؛ دخترکهم شادی
هوای قشنگ دیگر در برابر غم دیدگان دخترک بیروح بود. او نمیخواست حتی یک نفر باشد که معشوق حقیقی عالم را نشناسد.
در غم بود که ناگهان دست کودک به موهایش چسبید و آنهارا به سوی خود کشید.
آخ دخترک به فلک رسید و همین فریاد، فکری به ذهنش راند.
فریاد براورد:
_من!
من تو را به او میشناسانم!
من...
حقیقتِ لذت را یادش خواهم داد(:
خدا دلسوزانه گفت:
+عزیزکم
سخت است ها!
او آزارو اذیت های خودش را دارد!
سربه هوایی میکند تا بزرگ شود
او بارها دل من و تو را خواهد شکست.
من پروردگارش هستم عاشقش هستم منتظرش میمانم...
اما تو...
نازنینم او تا یاد بگیرد....
دخترک گفت:
تو خوشحال شوی برای من بس است!
عاشق بودن؟
خب منکه همین حال هم عاشقش گشتم که....
حاضر جوابی دخترک مهر خدارا نسبت به او دو چندان کرد
آخرین اخطار هارا خدا به زبان راند:
+ او دلبند من است!
من دلبندم را روزی به تو هدیه میکنم و روزی از تو خواهم ستاند.
میدانی که؟
دخترک نوزاد در آغوشش را نگاهی کرد.
در همین چند لحظه مهر معشوقه خدایش، به دلش نشسته بود.
ولی او هدیهای از جانب پروردگار بود و مال او!
پس زمزمه کرد:
_آری میدانم
ولی همین چندصباح هم، بودن کنارش، برایم نعمت است.
میدانم که تو اصلا نیازی به من برای شناسان خود به او نداری
ولی بگذار من با بودن کنارش، اندکی خدمت تو را بکنم
و به او به شکرانهی تو عشق بورزم.
میدانی که
من او را بخاطر تو دوستش دارم .....
خدا که مشتاقی او را دید
به فرشتگان گفت
+او از این پس این نعمت را در اختیار دارد
وظایفش را بنگارید و حقوقش را
بهشت را به نام حقانیتش کنید
ثبت کنید
نعمت و وظیفه مادری عطا به....
_دخترک آسمانی💙
#قسمت_دوم🤍
-مجنونواژهها-
_تقدیم به مادران سرزمینم(:
داغ هنوز تازه است🖤
اما وظیفه تقدیم هدیه به تک تک مادران زحمتکش هنوز برشانهام مانده بود
البته که هرچه هدیه دهیم باز هم حق شکرانه وجود نعمت مادر در هیچ خانهای نخواهد شد🌱
امروز شهیدان عالی قدر به آرامگاه خویش رفتند...
آنان که سعادتمندند
ماییم که از اسارت زمینی بودن
محتاج دعای مستجابشانیم....🥀
هدایت شده از 「 دلـدادهـِ شهدا 」
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#اختصاصی
💐ببین میتوانی بمانی بمان ...
🎥لحظاتی از وداع شبانگاهی با پیکر مطهر شهیده فائزه رحیمی در معراج شهدا
-میگفت
از دخترم خبرم نمیکنند
نمیدانم کجاست چه بلایی سرش آمده
دخترم مادرم بود
من مادر ندارم چهل ساله مادر ندارم
دختر من مادرم بود
کجاست؟....
به او گفتم فلسفه تبرک چیست
متوجه سوالم نشد...
میدانستم خوشایند نیست پرسشم اما گفتم
آن جسم بیارزش چگونه میتواند اینگونه عزیز شود؟
حال شاید بعدها حس خوبش را داشته باشد
اما...
او لبخندی زد و گفت:
_پیراهن یوسف هم به تنهایی یک جسم بیارزش بود
اما چون یوسف را به آغوش کشیده بود
چشم پدرش را شفا داد