«دارم برای تو مینویسم.
حالا به دستهای خودم نگاه میکنم که دوست دارند تو را لمس کنند اما غمگیناند؛ خیلی وقت است دستشان به تو نرسیده.»
امروز به این فکر میکردم که کاش میشد تبدیل بشم به یکی از گلایِ خشک شدهی فرش.
میپرسی روز هایم چگونه میگذرد؟
تکاپویی احمقانه برای قانع کردن قلبی که به جایِ خون، تو در رگهایش جريان داری.