دستش را گذاشت روی قلبش و گفت:
قلبی که شکستی را خوب نگاه کن، ببین که چطور آنهمه دوست داشتن و علاقه را با دستهای خودت نابود کردی.
«سرانجام تصمیم گرفت از دلتنگیهایی که دیگران مشتاق شنیدنش نیستند، چیزی نگوید.»
محکم بغلش کرد و آرام گفت:
«فدای سرت اگه نشد، فدای سرت اگه خراب شد، فدای سرت اگه دیر شد، فدای سرت اگه قرار هم نیست بشه.»