تمام جزئیات را به یاد آوردن همهچیز را سختتر میکرد، و من همیشه همهچیز را به خوبی به یاد داشتم.
سرش را گذاشت روی شانهی من، محکم بغلم کرد و گفت: وطن همینجاست، بین آغوشِ تو.
نوشت بود: «دلم میخواهد مدتی بمیرم. نه بخاطر اینکه ناامیدم، بخاطر اینکه خستهام. خیلی خیلی خسته.»
و تو فکر میکردی دوست داشتنم دائمی خواهد بود، فکر میکردی عاشق باید تا ابد و با هر گزندی عاشق بماند، دیر آمدی جانم، بنشین و از دور تماشا کن که چقدر مرا مفت باختی.