باور نداشتم که زنی بتواند
شهری را بسازد و به آن
آفتاب و دریا ببخشد و تمدن..
دارم از یک شهر حرف میزنم
تو سرزمین منی!
صورت و دستهای کوچکت،
صدایت..
من آنجا متولد شدهام
و همانجا میمیرم!❤️🌆
-نزار قبانی
ای عزیز من!
تو غم دل را نمیدانی
که به انتظار چشمان تو
بر راه بیانتهای انتظار چشم دوختهام
چون تابستان
که بازگشت پرندگان مهاجر را انتظار میکشد.🕊💚
-نزار قبانی
.
اگر میخواهی از حالِ من بدانی
سخت نیست!
تَصور کسی را که
هر روز چَند بار،
و هر بار چَند ساعَت،
روبرویِ پنجره می ایستد
و کسی که نیست را به خاطِر می آورد
کسی که نیست
کسی که هست را
از پای در می آورد...!🖤
-گروس عبدالملکیان