باران میبارید و داشت عطرِ خاطرهها در شهر بلند میشد.
سرعتم را کم کردم تا دلتنگی را بهتر ببینم.
آنوقتها، درست همینجا دستت را محکمتر گرفته بودم.
آرامتر جلو رفتم و یادم آمد آنجا کنار آن درخت، وقتی خیره مانده بودی و عشق در چشمانت حلقه زده بود، برایت بسیار مُرده بودم...
اما حالا زندهام...
بی آنکه نفسی را به قصدِ ادامه دادن کشیده باشم.
یا قرار باشد دستی را محکم بگیرم و قولِ مردنِ دوبارهای بدهم.
این روزها، دیگر عشق را نمیدانم چیست. اما میدانم، وقتی رسیدنی در کار نباشد، باران آنی که مبتلاست را، بیشتر غمگین میکند...💙👤
-مریم قهرمانلو
«كُل الطُرق تؤدي إليك حتى تِلك التي
سَلكتها لنِسيانك»
همه راهها به تو ختم میشوند.
حتی آنها که
برای از یاد بردنت طی کردهام🚶🏻♀
آدما همیشه منتظرن، منتظر یه اتفاق، یه روز، گاهی هم یه آدم...
اما کسی نمیدونه، ممکنه اون اتفاق، اون روز یا اون آدم هیچوقت از راه نرسه...
فقط تنها چیزی که میدونیم اینه که آدم تو انتظار، ذره ذره خودشو از دست میده...
-امیر صلح میرزایی
و من اکنون در حوالیِ بیست و چندسالگی
دانستم که عشق غمگین است...
وقتی تو آنجا در تمام عکسهایت
میخندی و من اینجا ذره ذره تمام میشوم :)🕯🌚
-سحر رستگار