گاهی فکر میکنم ازش عبور کردم، اما کافیه یادش بیفتم تا تموم اون حسها دوباره برگردن، درست با همون شدت و سنگینی اولین باری که تجربهشون کردم.
بابت بعضی از درسها یه لایه از پوستم کنده شد. بابت بعضی از حقیقتها یه پروانه تو دلم مرد. و بابت بعضی از تجربهها یه چراغ تو وجودم خاموش شد.
نیاز به یه اتفاقی دارم که شگفتزدهام کنه، تحت تاثیر قرارم بده، باعث بشه بعد از مدتها با یه حس خوب بخوابم و فرداش با اشتیاق از خواب بیدار بشم.
کاش اگر چیزی سهم من نیست، هیچوقت سر راهم قرار نگیره. اگر چیزی مال من نیست، هیچوقت وارد زندگیم نشه؛ منو درگیر نکنه، دلبسته نکنه، امیدوار نکنه.
در زندگی دیگر هیچ چیز را حس نمیکنم. نمیدانم چه سرم آمده. درد، اقامتگاه شده. درد روی درد. بیحسی به آنچه میگزد. میتوانی بفهمی؟
من همیشه غمگین بودهام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم.