vicumth13
چالش نوشتن سئ روز 🥢 روز 1 : شخصیت خود را توصیف کنید . روز 2 : چیزهایی که
۲. معمولا با چیز های ساده ذوق میکنم و وقت آزاد خوشحالم میکنه. فیلم دیدن و یا دوستام بیرون رفتن و حتی بودن کنار دوست صمیمیم خوشحالم میکنه.
خوراکی خوشحالم میکنه و اینکه یکی بغلم کنه!
هدایت شده از 𝘯𝘢𝘻𝘪𝘬
تقدیمی آخر.
این پیامو فور میکنید تو چنلتون و عکستون رو زیرش میزارید. و من بر اساس اون میگم
. چرا شما دوست داشتنی هستید؟
. واکنش خدا به زندگی شما چیه؟
. دوست دارم باهاتون چیکار کنم؟
. یه آهنگ بهتون تقدیم میکنم
علاوه بر اینا اعلام کنین امکان ویس گوش دادن دارین یا نه.
لینکاتون و ممبرا: @iixiii
-به مناسبت محو شدنِ نیمه ابدی من-
۳. یک خاطره از همین چند وقت پیش داشتم برا روز معلم هدیه آماده میکردم و مامانم کمرش به شدت درد میکرد نمیتونست خیلی پاشه
بهم گفت برو ماکارانی ها رو آبکش کن تا بیام.
رفتم و موقعی که قابلمه رو برداشتم دستگیره آتیش گرفت چون گاز و قبل از برداشتن قابلمه خاموش نکردم.
با آتیش دستگیره دستم سوخت و قابلمه پر از آب جوش و ماکارانی رو تو هوا ول کردم که خورد تو زمین آبش پاشید بالا و ریخت تو صورتم
طرف چپ صورتم.
احساس میکردم صورتم جمع شده و خیلی ترسیده بودم جیغ کشیدم مامانم هنوز میگه نمیدونم چطوری اومدم اونجا چون آب ریخته بود تو صورتم بیشتر حواس رو صورتم بود و سفیده تخم مرغ کشید و آب یخ ریخت و این کارا و دستم که با آتیش سوخته بود و طرف چپ صورتم بالای دلم و گوشه بینیم و زیر چشم میسوخت اونم شدید خیلی بد جور!
بابام سرکار بود مامانم زنگ زد عموم و رفتیم بیمارستان اونجا دستمو پانسمان کردم و رو صورتم یه ژل ریخت و تمیز کرد بعدم کرم زد و این حرفا.
بعد یه بچه ای بود خیلی کوچیک بود اونو که دیدم دلم کباب شد درد خودم یادم رفت.
برگشتیم خونه بابام همون موقع از سرکار برگشت.
دستم خیلی میسوخت و مدتم گذاشته بودم زیر باد کولر و دو سه بار پانسمانش رو عوض کردم.
شبش داییم اومد خونمون. و یکم موند و گل برام خریده بود خیلیییی خوشحال شدم!
بعد فرداش که دختر داییم اومد به قدری خوشحال بودم که سر از پا نمیشناختم
هیچی من با دوتا دست چلاغ خوشحال اونجا بودم.
شب اول خیلی سخت بود خوابیدن هم دستم و هم صورتم به شدت میسوخت ولی بعد کم کم اوکی شدم
آخرتی مدرسه بود و من هم استعلاجی گرفتم و چهار روز نرفتم!