eitaa logo
....?
58 دنبال‌کننده
66 عکس
13 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از آن روزى كه دانستم سخن چيست همه گفتند: اين دختر چه زشت است كدامين مرد او را مى پسندد؟ دريغا! دخترى بى سرنوشت است چو در آيينه بينم روى خود را در آيد از درم غم با سپاهى مرا روز سياهى دادى اما...؛ نبخشيدى به من چشم سياهى به هر جا پا نهم از شومى بخت...، نگاه دلنوازى سوى من نيست از اين دلها كه بخشيدى به مردم يكى در حلقه ى گيسوى من نيست مرا دل هست اما دلبرى نيست تنم دادى ولى جانم ندادى به من حال پريشان دادى اما سر زلف پريشانم ندادى به هرجا ماه رويان رخ نمودند نبردم توشه اى جز شرمسارى خزيدم گوشه اى سر در گريبان به درگاه تو ناليدم به زارى چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان همه گويند: او مردم گريز است نميدانند زين درد گرانبار فضاى سينه ى من ناله خيز است به هر جا همگنانم حلقه بستند نگينش دخترى ناز آفرين بود ز شرم روى نا زيبا در آن جمع...، سر من لحظه ها بر آستين بود چو مادر بيندم در خلوت غم ز راه مهربانى مى نوازد ولى چشم غم آلودش گواهست كه در اندوه دختر مى گدازد به بام آفرينش جغد كورم كه در ويرانه هم نا آشنايم نه آهنگى مرا تا نغمه خوانم نه روشن ديده اى تا پرگشايم خدايا! بشكن اين آيينه ها را كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روى خوشى از زندگى نيست ولى از زنده ماندن ناگزيرم خداوندا! خطا گفتم ببخشاى تو بر من سينه اى بى كينه دادى مرا همراه رويى ناخوشايند دلى روشنتر از آيينه دادى مرا صورت پرستان خوار دارند ولى سيرت پرستان مى ستايند به بزم پاكجانان چون نهم پاى در دل را به رويم مى گشايند ميان سيرت و صورت خدايا! دل زيبا به از رخسار زيباست به پاس سيرت زيبا كريما ! دلم بر زشتى صورت شكيباست _مهدی سهیلی_
مرد جذامی حاشیه خیابان زل زده بود به زیباترین دختر شهر... _مصطفی مستور_
"از دست دادن هر نوع امید آزادی بود..." باشگاه مشت زنی چاک پالانیک
_
سلاخی می‌گريست به قناری کوچکی دل باخته بود... _احمد شاملو_
‌دیر وقت است. خسته‌ام. تنهایی مثل خالی ورم کرده و تاریک، توی خمره‌ای سربسته اتاق را پر کرده‌. خواب پناهگاهِ خوبی‌است:« خواب و فراموشی.» _شاهرخ مسکوب_
تایلر گفت: همین یه دقیقه بس بود، آدم باید براش جون بکنه ولی رسیدن به یک دقیقه کمال به زحمتش میارزه. طولانی ترین زمانی که از کمال انتظار داری یک لحظه بیشتر نیست. باشگاه مشت زنی چاک پالانیک
...چون ما همه مان آدم های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم! نازنین فیودور داستایفسکی
صدای پای آب سهراب سپهری
به روضه کار ندارم زمین کمی خیس است خدا کند که کسی مادرش زمین نخورد... مادر از پیچ کوچه تا رد شد ایستاد و کمی مردد شد سرد شد دست گرم و پرمهرش آسمان تیره شد هوا بد شد یک یهودی مست گردن گیر همچو کوه مقابلش سد چند گامی به عقب برگشت ناگهان حال مادرم بد شد دست دیوار کوچه پرتش کرد منحرف از مسیر و مقتل شد چادرش را سرش کشید جنگ اگر نیست پس چرا اینها همگی چکمه پوش آمده اند؟ یا سر جنگ اگر که با زن نیست پس چرا با لگد به در زده اند؟ ضرب سیلی شان زبانزد شد وسط کوچه گوشزد کردند پیش چشمان مضطر بابا در روی جسم مادر افتاده از همه دلخراش تر اینکه چادرش را… _مصطفی صابر خراسانی_