تو این جمله نیچه میگه خدا به عنوان مظهر ارزش ها از بین رفته (کلیسایی شده) ، پس حالا که دیگه خدایی نیست ادمها خیال میکنن هر غلطی خواستن میتونن بکنن ، اینجا نیچه یه راه حل میده با عنوان «فراانسان» ، یعنی حالا این انسانها هستن که باید ارزش به وجود بیارن
انسان مورد نظر نیچه (فراانسان) اون کسیه که که اونقدر تعالی پیدا کنه که به اخلاق والای خویشتن برسه ؛ یعنی برای خودش قوانینی وضع کنه که از هر شریعت اسمانی سختگیرانه تره ، چون برای حفظ شرافت خودشه نه ترس از تنبیه
نیچه از این میترسید که وقتی ستون خیمه(خدا) فرو بریزه ، بشر دچار نهیلیسم میشه، نهیلیسم یعنی: « اگر اسمان خالیست پس همهچیز مجاز است »
نیچه اینرا فاجعه میدانست ،اون نگران این بود که انسان در این بیمعنایی به موجودی پوچ و ضعیف ( last man) تبدیل بشه که فقط دنبال راحتی و لذت های حقیره ( همونطور که تو جامعه امروز مشهوده)
از نظر نیچه وقتی خدا حذف شد ، انسان در فضای خلاء قرار گرفت. یعنی انسان مدرن خدا نمیشه ، یتیم میشه
نیچه نگران « سقوط » بود . او میدید که وقتی خدا میره ، بشر به جای اینکه فراانسان بشه ، به سمت پوچگرایی منفعل میره
( بازهم در جامعه مشهوده)
اون میگفت ایمان به خدا تو دورانی که علم و عقل گرایی رشد کرده ، به یه دروغ تبدیل شده.
نیچه درواقع معتقد بود وقتی ما میدونیم خدا( اون مفهوم کلیسایی) دیگه وجود ندارد ، اما ما تظاهر میکنیم داره، داریم بر خلاف واقعیت زندگی میکنیم
اون میگفت بهتره با حقیقت روبرو بشیم ، ما تنهاییم و تو این تنهایی کسی نیست که به ما بگه چی گناهه و چی ثواب ، اینجا به فراانسان میرسیم