فرصتی برای نفرت نبود
چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن
و زندگی چندان فراخ نبود
که پایان دهم به نفرت خویش.
برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود
اما از آن جا که کوششی می بایست
پنداشتم ،اندک رنجی از عشق
مرا کافی ست.
_ امیلی دیکنسون
یکی از دوستام حس ششم داشت ، قبل امتحان ازش میپرسیدم کدوم سوالا میاد ، اونم بعضی سوالا رو مشخص میکرد و میگفت حس ششمم بهم میگه میاد ، از بین هر ۵ تا سوال ،۳ ۴ تاش تو امتحان میومد
هدفم از زدن این چنل چندتا دلیل ساده بود ، یکی از دلایلش این بود که بتونم تفکرات و ذهنیاتم رو با بقیه مردم در میون بزارم و بتونم چند نفر رو پیدا کنم که شبیه من باشن ، اما به خیلی از هدفام نرسیدم ، با این حال به عنوان اولین تلاش تجربه جالبی بود (مزخرف بود)
درواقع به هیچ وجه درباره ذهنیاتم حرف نزدم و اون محتوای ارزشمندی که میخواستم داشته باشه رو نداشته
و حالا چون از هدف اصلیم دور شده و به نظرم تقریبا کلیشه ای شده و محتواش هم مسخرهست ، تو این فکرم که دیلیت بزنم و از شرش راحت بشم