خیال بودنت به وسعت یک کتاب شد ، اما اندوه نبودنت در یک جلمه خلاصه میشود : ( تو متعلق به من نیستی : )
چال میافتد کنار گونهات وقتی تبسم میکنی
نامسلمان،شهر را این چال کافر کرده است...!
میدانستم میروی
اما میخواستم ببینم می شود یکبار
چیزی را بخواهم و بشود
اما نشد، مثل همیشه:)