وقتی دست از اول پیام دادن بر میداری و میفهمی اونقدری که اون برات مهم بود، تو نیستی!
هی میگم یه بار دیگه تلاشمو بکنم بهش پیام
بدم شاید بشه هم چیو درست کرد
بعد یادم میفته که اونم دست داره
میتونه پیام بده، میتونه زنگ بزنه
ولی مشکل نخواستنه، اون نمیخواد
هرچقدم که من تلاش کنم
وقتی اون نمیخواد هیچی درست نمیشه:)
اونجایی که عزراییل از بغل گوشت رد میشه
میفهمی این دنیا واقعا ارزش گریه کردن، غصه خوردن،
ناراحت شدن، افسرده بودن رو نداره...
Blue ocean
منم همینطور جلادتی، منم همینطور:))))
سال نهم کوتاه گذشت...
ولی بازم خاطره های خیلی قشنگی توش برامون رقم خورد:)