eitaa logo
ویردار
1.1هزار دنبال‌کننده
21 عکس
7 ویدیو
0 فایل
🔹ویردار در زبان کردی به معنای "محافظ و نگهدارنده" 🔹کانال اختصاصی "دکتر شهره پیرانی"
مشاهده در ایتا
دانلود
»پاره‌ای از کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه» نهم پاییز سال ۲۰۰۰ شروع انتفاضه ی دوم بود. هیچ شباهتی به انتفاضه ی اول نداشت که خیزشی واقعاً مردمی از طریق اعتصابات عمومی، اعتراضات توده ای، تحریم ها و نافرمانی مدنی بود. این انتفاضه برعکس آن دیگری به سرعت نظامی شده بود. اسرائیل در چند روز اول بیش از یک میلیون گلوله شلیک کرد، پس از آن گروه های مسلح فلسطینی به میدان آمدند و مشارکت توده ای را غیر ممکن کردند. محرک اصلی این خیزش، دیدار تحریک آمیز آریل شارون - قهرمان شهرک سازی و وزیر دفاع سابق - از محوطه ی مسجد الاقصی بود که اعتراضاتی را برانگیخت. اسرائیل با خشونت پاسخ داد. چهار فلسطینی غیر مسلح را به قتل رساند و حدود دویست نفر را زخمی کرد. به طور کلی انتفاضه، اوج سالهای ناامیدی از روند پیمان اسلو بود؛ روندی که به فلسطینیان آزادی، استقلال یا پایان اشغال را نداده بود. افزون بر این، توسعه ی شهرک ها (که جمعیت شان در سالهای پس از امضای قرارداد، بیش از هفتاد درصد افزایش یافته بود) متوقف نشده بود. ☑️ ویردار 🆔 @Virdarr
یک روز قبل از آنکه پیامبر در غار حرا کلام خدایش را دریافت کند که: *«بخوان»* چه تصوری از روزهای آینده‌اش داشت؟ وقتی در شعب ابیطالب در حالی‌که عشق زندگیش را از دست داده و در محاصره‌ای تمام عیار گرفتار بود، در مورد روزهای آینده‌اش چه فکر می‌کرد؟ وقتی تمام دنیای آشنایش را در دل شب به یک‌باره رها کرد و به سوی مدینه، شهری غریب، آینده‌ای نامعلوم پای در بیابانی خشک و سوزان گذاشت، در مورد روزهای آینده‌اش چه تصوری داشت؟ وقتی در جنگ احد از کافران شکست خورد و با همراهانش به دامنهٔ کوه پناه برد در مورد روزهای آینده‌اش چه فکر می‌کرد؟ حتی تصورش هم محال به نظر می‌رسید که به خاطرش برسد موریانه‌ها عهدنامه‌ای بزرگ را باطل کنند یا کبوتری و عنکبوتی بشوند نگهبان جانش یا اینکه در شهری غریب، بر سر خواستنش و میزبانی کردنش بین مردم دعوا باشد یا ریاست شهری که او را نمی‌خواست و یک‌روز بیرونش انداخت، بدون قطره‌ای خونریزی تقدیمش کنند خدا هیچ‌وقت به پیامبرش درِ باغِ سبز نشان نداد اما همان روزهای اول یک جمله در قلبش زمزمه کرد: *مطمئن باش؛ خدا آنقدر به تو می‌دهد که راضی می‌شوی* (ضحی۵) و پیامبر روی این مژدهٔ عظیمِ اربابش حساب می‌کرد هزاران بار شاید این مژده را و این وعدهٔ امیدبخش را با خود تکرار می‌کرد تا یادش بماند و ایمانش را با این یادآوری آبیاری می‌کرد نمی‌دانست خدا قرار است به او چه بدهد، چه وقت بدهد، چگونه بدهد، چقدر بدهد ولی می‌دانست که هیچ‌کس خوش قول تر از خدا نیست. عزیز من؛ اگر فکر می‌کنی این مژده فقط برای پیامبر بوده دوباره فکر کن اگر این یک قراردادِ دونفره و خصوصی بود، خدا آن‌را در قرآن نمی‌آورد. بدان که خدا به هر کدام از ما این وعده را داده و *هیچ‌کس خوش قول تر از رب‌العالمین نیست*. بیا هر روز این قول و قرار را تکرار کنیم، امیدوار بمانیم و تعهد خودمان را انجام دهیم و مطمئن باشیم که *خدا هرگز دیر نمی‌کند*. @quranrules
نزدیک دو ماه زمان گذشته بود از آغاز جنگ تحمیلی چهل‌روزه. با آرمیتا به قصد شرکت در تجمعات شبانه از خانه خارج شده‌ایم. دختر شهید شوشتری تماس گرفته. چند وقت قبلش برای برنامه‌ای شماره تماس خانم شهید شیرازی را از من گرفته. احوال خانم دیانتی (همسر شهید شیرازی) را به او داده‌ام. در تماس قبلی به مهناز شوشتری گفته‌ام هنوز با خانم دیانتی برای عرض تسلیت تماس نگرفته‌ام. به مهناز می‌گویم همچنان تماس نگرفته‌ام. می‌گویم در زبانم نمی‌چرخد تسلیت بگویم. دنبال زمانی بودم که به طور اتفاقی همسر شهید شیرازی را در جایی ببینم. مهناز ترغیبم می‌کند تماس بگیرم. تماس را که قطع می‌کنم؛ آرمیتا سرزنشم می‌کند و می‌گوید هیچ توجیهی ندارد تماس نگیری مامان. آن هم با آن همه محبت و لطفی که سردار شیرازی و خانم دیانتی به ما داشته‌اند. راست می‌گفت. به خودم جرات می‌دهم به خانم دیانتی پیام می‌دهم. اول قرار می‌گذارم بروم منزلشان. برنامه‌مان به هم نمی‌خورد. تقریبا سرزده می‌روم دیدنشان محل کارشان. عجیب زمین و زمان در کار می‌آیند و نزدیک به دو ساعت مهمانشان در اتاق‌شان می‌شوم. خاطرات را مرور می‌کنیم. خانم دیانتی از کسانی بودند که همراه همسر رهبر شهید انقلاب به منزلمان آمدند. در دیدارهای بیت همدیگر را می‌دیدیم. زنی قدرتمند و پر از احساس. به تدریج دوستی نزدیکی بین‌مان شکل گرفت. سال ۱۳۹۳ در دیدار دانشجویان در اربعین حسینی من و آرمیتا هم حاضر بودیم. بر حسب اتفاق کنار خانم دیانتی نشسته بودم. از حسرتم برای نرفتن به اربعین گفتم. بعد پایان مراسم آرمیتا و من را بردند خدمت حضرت آقا. آرمیتا مکلف نبود هنوز. به احترام حضرت آقا در دیدارهای بیت چادر پوشیده بود. آقا گفتند آرمیتا خانم حجابت چقدر قشنگ است..‌. شیوه حضرت آقا همین بود. آدم‌ها را با خودشان همراه می‌کردند با منشی ایجابی و مبتنی بر تشویق. خانم دیانتی در این دیدار کوتاه کنار ما بودند. بعد از مراسم گفتند اگر امکان زیارت کربلا فراهم شود دوست دارید بیاید؟ گفتم حتما. آن سفر عجیب جور شد. دوستی من با خانم دیانتی و دختران سردار شهید شیرازی (فرشته، مریم و زهرا) پس از آن سفر عمیق‌تر شد. روضه‌های خانگی شان دعوت می‌شدم. سردار شیرازی در بازگشت از سفر به استقبال خانواده‌شان آمد. آرمیتا به برادرم و عمه‌هایم گفته بود باید با حلقه‌ی گل بیاید به استقبالم! سردار شیرازی که صمیمانه برخورد می‌کرد از برادرم پرسید چه می‌خوانی؟ نام اراک که آمد گفت منم فارغ التحصیل فیزیک دانشگاه اراکم..‌. سردار شیرازی به مدت ۳۸ سال ملازم و همراه رهبر شهید به عنوان رییس دفتر نظامی بود. به اذعان متخصصان ملازمی آگاه و مدیر و مدبر که مشاوره‌های ایشان در راهبردهای نظامی این سرزمین تأثیر به سزایی داشت. همراهی‌ که مزدش، شهادت در رکاب رهبر شهید انقلاب بود. شهره پیرانی ☑️ ویردار 🆔 @Virdarr
✍شهره پیرانی رفته‌ایم دیدار مسئولان نظام به نظرم سال ۱۳۹۱ است. جز معدود دفعاتی است که آرمیتا وسایل نقاشی همراهش است. تا آقا تشریف بیاورند با همان کاغذ و مداد... نقاشی می‌کشد. خوشحالم که سرگرم است. نقاشی که تمام می‌شود می‌گوید می‌خواهم ببرم به آقا بدهم نقاشی را. می‌گویم نمی‌شود آرمیتا. گریه می‌کند. من اصلا خجالت می‌کشم بخواهم مطرح کنم این تقاضا را. خانم دکتر قاسمی همسر شهید شهریاری به تیم حفاظت آقا می‌گویند اجازه بدهید آرمیتا برسد خدمت آقا نقاشیش را بدهد. من هنوز خجالت می‌کشم بابت این تقاضای آرمیتا. تیم حفاظت بعد مشورت کوتاهی اجازه می‌دهند. آرمیتا را پیش از آغاز سخنرانی آقا می‌برند بالای سکو خدمت آقا. نقاشی را می‌دهد آقا. محبت می‌کنند آقا به آرمیتا مثل همیشه... بعد جلسه عکس‌های دیدار را که می‌بینم متوجه می‌شوم این لحظات ثبت شده‌اند. بعد شهادت آقا، آرمیتا متنی برای آقا نوشت در به در دنبال این عکس بود. با توجه به محدودیت‌های اینترنتی نتوانستیم پیدایش کنیم. می‌گفت بین همه‌ی عکس‌هایم با آقا آن عکس را بیشتر از همه دوست دارم. متن آرمیتا بدون این عکس منتشر شد. در سفر مشهد مطلبی در مورد آرمیتا منتشر شد با دو عکس همراه آقا، یکی از آنها این عکس بود. در این ۱۴ سال به جزییات این عکس دقت نکرده بودم. به دست آرمیتا در گرمای دست آقا. به نگاه محبت‌آمیز و پدرانه آقا به لبخند آرمیتا ... سایه به سایه، بَر به بَر، با تو و رفته‌ای زِ بَر هفته به هفته، مَه به مَه، روی مَهَت ندیده‌ام ☑️ ویردار 🆔 @Virdarr
«پاره‌ای از کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه» سیزدهم بسیاری از فلسطینی ها پس از اشغال خانه هایشان به حُمص در سوریه گریختند. آنها را نخست در قلعه ای قرون وسطایی و سپس در محوطه ی اصطبلهای پادگانی از دوره ی حکمرانی فرانسوی ها جا دادند. آنجا اردوگاه حمص نام گرفت. بخشهای مختلف اردوگاه را به نام شهرهایشان نام گذاری کردند. حیفا در ورودی اردوگاه بود و نشان از اهمیت آن داشت. خیابانها هم به نام شهرهای فلسطین - از الخلیل و بیت المقدس گرفته تا ناصریه، صفد و ترشیحا - نام گذاری شده بودند. آب یا برقی در کار نبود. عایق بندی اندک بود و از توالت های همگانی استفاده می کردند. زمستانها باران با صدای بلند به سقف حلبی میخورد و به سختی میشد در مه دود اجاق پارافینی نفس کشید. میانشان لباسهای دست دوم همراه با کفش های غالباً تابه تا توزیع میشد. یک سال در پایان ماه رمضان و برای عید فطر، به فکر مادر بزرگ هدی رسید که لباسهای بچه ها را با جوهر آبی رنگ کند که نو به نظر بیایند. تقریباً همه ی زنان از او تقلید کردند و اردوگاه به دریایی از رنگ آبی تبدیل شد. در سوریه پناهندگان فلسطینی مذکر می بایست به خدمت اجباری سربازی میرفتند. آنها را به عضویت ارتش آزادی بخش فلسطین یعنی شاخه ی نظامی ساف در می آوردند که تحت کنترل ارتش سوریه بود. ☑️ ویردار 🆔 @virdarr